شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خاطره چیزِ خوبی‌ست اگر با گذشته نجنگی...

 


 

 

   تا سلین در قطار دنبالِ جایی برای نشستن بگردد، خاطراتِ دیشب است که مرور می‌شود؛ هرجا که سلین و جسی رفته‌اند در نورِ روز شکلِ دیگری دارد انگار. چرا این‌همه فرق می‌کند روز با شب؟ چرا این‌همه دیشب قشنگ‌تر بوده از امروز؟ این سلین است که دیشب را دوباره زنده می‌کند؟

   تا جسی سوارِ اتوبوسی ‌شود می‌رود فرودگاه، باز خاطراتِ دیشب است که مرور می‌شود؛ آوازخواندن در پارک، رقصیدن در پارک، زل‌زدن به آسمانِ پارک. چرا زودتر نرسیده بودند به این پارک؟ این جِسی‌ست که دیشب را دوباره زنده می‌کند؟

   سلین روی صندلی که می‌نشیند شروع می‌کند به خواندن؛ مثلِ اوّلین‌بار که می‌بینیمش. بعد سر بلند می‌کند از روی کتاب و از پنجره بیرون را می‌بیند. شب که چندساعتی‌ست تمام شده. شهر هم که دور می‌شود. خاطره است که می‌مانَد.

   روزی، من این صحنه را به‌یاد خواهم آورد، خود را در گذشته گُم خواهم کرد. [رولان بارت، سخنِ عاشق، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشرِ مرکز، چاپِ سوّم]

   مرورِ گذشته، به‌یادآوردنش، فکرکردن به آدمی که حالا نیست، آدمی که حالا دور است، به‌یادآوردنِ چیز‌هایی که گفته‌اند، چیز‌هایی که شنیده‌اند، چیزهایی نگفته‌اند و دیگری شنیده، آدمی را سَبُک می‌کند.

*

   آپارتمانِ سلین است؛ دَم‌دَمای غروب. صدای نینا سیمون در هوا پیچیده و سلین ادای نینا را درمی‌آورد. راه می‌رود دورِ اتاق و جسی راه‌رفتنش را نگاه می‌کند. کیف می‌کند انگار. چه آرامشی‌. چه آرامشی. چرا همه‌چیز هیچ‌وقت  خوب نبوده این‌قدر؟ چرا این‌همه فرق دارد سلین با دیگران؟

   ــ هی، عزیزم؛ پروازت دیر می‌شود.

   ــ می‌دانم.

   می‌داند و می‌مانَد.

 

   عکس، قطعاً، تزئینی نیست.

   عکس نمایی‌ست از فیلمِ پیش از نیمه‌‌شب؛ سوّمین بخشِ سرگذشتِ سلین و جسی

بعدِتحریر: ریچارد لینک‌لِیتر فیلمِ پیش از نیمه‌شب را با بازیِ ژولی دلپی و ایتن هاوک ساخت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱