شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آخرین انسان را نمی‌توان کُشت ـــ سه بُرش از مقاله‌ای نوشته‌ی فریدون رهنما

 

 

انگار هرچه آوارها بیش‌تر بر سرِ بشر می‌ریزد، دلش با شوری تندتر می‌زند. آتش از کناری که هیچ‌کس نمی‌شناخته سر بلند می‌کند. در چشمانِ آدمی امید رنگ می‌گیرد، روشن‌تر می‌درخشد. به‌قولِ ژو بوسکه [Joë Bousquet] «آخرین انسان را نمی‌توان کُشت.»

*

تاکنون شاعر هیچ‌گاه شعر را برای خود نگفته است و نمی‌تواند فقط برای خود بگوید. رَمبو می‌گوید «منْ دیگری‌ست.» و هوگو «آن‌گاه که من برای شما از خودم حرف می‌زنم، از شماست که سخن می‌گویم.» باز ژان دوهو می‌گوید «شاعر بیش‌تر آن کسی‌ست که الهام می‌دهد تا آن‌کس که الهام می‌گیرد. شعرها همیشه دارای حاشیه‌های بزرگ سفیدند، حاشیه‌های بزرگِ سکوت... این‌همه اشعارِ عاشقانه‌ی بیهوده یک‌روز عاشقان را به‌هم می‌رساند... فهمیدن، مانندِ میل، مانندِ نفرت، از روابطی میانِ عاملِ فهم و دیگران تشکیل شده است ــ خواه این‌همه سنجیده باشد و خواه نسنجیده.» و تا این رابطه وجود نداشته باشد، شعری وجود ندارد...

*

امّا باید مردم را دوست داشت. باید پیشرفت‌شان را دوست داشت. باید خواست که بهتر ببینند، بهتر بشنوند، و بهتر امید داشته باشند. نباید احساساتِ آن‌ها را به بازی گرفت...

شاعران در مکانی می‌رویند که حقیقتی بی‌پناه وجود داشته باشد ــ حقیقتی که باید از آن دفاع کرد.

 

فریدون رهنما، در مقاله‌‌ی شعر و شاعر، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۲، آبانِ ۱۳۳۶، صفحه‌های ۱۱۳ تا ۱۱۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱