شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

باعثِ خوش‌بختی‌ست که کتاب‌ها و فیلم‌ها وجود دارند...

 

 

ژان‌لوک گُدار: تنهایی انزوا نیست. همیشه دو تن در یک نفریم. دیگران هم در ما حضور دارند. وقتی تنهایی به انزوا بدل می‌شود تحملش سخت است. کمی. خب آره؛ در سطحِ من پای تنیسی که بعدش هم بتوان با او گپ زد راحت پیدا نمی‌شود. من به ورزش احتیاج دارم، امّا نه از دیدگاهِ اراده‌گرایانه. مهم ذهن است. از لحظه‌ای که به این‌که داریم بازی می‌کنیم فکر کنیم بد بازی می‌کنیم...

باعثِ خوش‌بختی‌ست که کتاب‌ها و فیلم‌ها وجود دارند؛ هرچند فیلم‌ها را نمی‌شود پیدا کرد؛ بد پخش می‌شوند. کتاب یک دوستِ واقعی‌ست. خیلی تنهاست؛ حال آن‌که فیلم فقط در فکرْ همراهِ من است. باید به‌سویش بروی و به ماشین متوسّل شوی. کتاب‌ها اطراف‌تان پراکنده‌اند؛ می‌توانید لمس‌شان کنید...

در ادبیات گذشته‌ی فراوان و آینده‌ی اندکی وجود دارد، امّا زمانِ حالی وجود ندارد. در سینما چیزی نداریم جز زمانِ حالی که غیر از گذشتن کاری نمی‌کند. روی پرده زمان حال آن چیزی‌ست که در لحظه‌ای که دارد می‌گذرد، در معرض دیدتان قرار می‌گیرد. نوشتن، نقّاشی‌کردن، فکرکردن و... همه خواهر و برادر هستند در این خانواده‌ی هنر، سینما غریبه است، مهاجر است، خدمت‌گزار است. دوستِ خانواده می‌شود. من به این خانواده تعلّق دارم و با این حال خودم را فرودستِ تمام آفرینندگانی که دوست دارم می‌دانم. اذیتم نمی‌کند. می‌دانم که در جهانِ آن‌ها هستم؛ منتها آن‌ها حق ورود به تالار را دارند و من در اتاقِ انتظارم. نه از آن جهت که من فیلم می‌سازم، بلکه به این دلیل که سینما تنهاست؛ درحالی که هنرهای دیگر با هم هستند. سینما از جایی می‌آید که آن‌ها آن را ندیده بودند...

فیلمی متوسّط، فیلمی کم‌اهمیت، همیشه در همان حوزه‌ای خواهد بود که باشکوه‌ترین فیلم‌ها. همه‌ی این‌ها مربوط به سینماست؛ درحالی که رمانی متوسّط تا حدّ رمان‌های بزرگ بالا برده نمی‌شود. نمی‌توانم توضیح دهم، امّا این‌طور احساس می‌کنم... سینماگر با چشم و گوشش فکر می‌کند، نقّاش با دستانش. ادبیات پناه‌گاه است. به دیدِ من نسبت به جهان عمق بخشیده. کتاب‌ها چیزهایی را به من گفتند که زنده‌ها نمی‌گفتند. ادبیات درباره‌ی جهان تحقیق کرده است؛ به این معنا درسی درباره‌ی اخلاق هنری به من داده است. «آگاهیِ اخلاقی» را مدیونِ ادبیاتم. ادبیات گفتاری‌ست در برابرِ گفتارِ حکومت، دولت یا قدرت، نه گفتارِ احزاب که گفتارِ تک‌تک آدم‌هاست. همان‌طور که دنی دو روژمون می‌گوید کتاب‌ها یکی‌یکی نوشته شده‌اند. به همین ترتیب من هم یکی‌یکی فیلم می‌سازم؛ چون که کافکا از ما خواسته که از نگاتیو، پوزیتیو بسازیم. ادبیات مادر تعمیدی‌ام بوده از زمانی که دوباره به‌شدّت شروع به مطالعه کرده‌ام آن را بازیافته‌ام. فیلم‌ها دیگر این تماس با واقعیت را به همراه نمی‌آورند.

 

هیچ رمانِ خوبی را نباید فیلم کرد؛ گفت‌وگوی ماه‌نامه‌ی لیر با ژان‌لوک گُدار درباره‌ی سینما و ادبیات؛ ترجمه‌ی مریم عرفان، روزنامه‌ی شرق، ٣١ خرداد ١٣٨۴، صفحه‌ی ١۶ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱