شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به خط‌کشیدن زیرِ سطرها که عادت نداشته‌ای...

 


صندلی را گذاشته باشی توی مهتابی و لم داده باشی روی صندلی و زل زده باشی به برگ‌ِ درخت‌ها که روی زمین خشک می‌شوند. چه آفتابی‌ست امروز. بعدِ باران همیشه داغ‌تر است آفتاب. به خط‌کشیدن زیرِ سطرها که عادت نداشته‌ای هیچ‌وقت. ولی با چشمِ بسته هم می‌دانی کدام سطرِ کدام صفحه نوشته است: شّفاف می‌شویم و ابرها زیاد می‌شوند. همه‌ی تاریخِ پشتِ پنجره‌ی ماست. فرار بی‌فایده است. بعد می‌روی سراغِ صفحه‌ی دیگری و سطرِ دیگری: زیبایی برای‌شان مثلِ نوری‌ست که روی دریا می‌تابد. روی هیچ موجی نمی‌ماند. مالِ همه است. همه از دستش می‌دهند. و دست دراز می‌کنی و لیوانِ چای را برمی‌داری. چند لیوان شده‌ست از صبح؟ داغ است هنوز. کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به این سطرها: هر صورتی تصویری‌ست، هر مغازه‌ا‌ی هم، هر پنجره‌ی اتاق‌خوابی هم، هر خوراک‌خانه‌ای هم و هر میدانِ تاریکی هم تصویری‌ست که بی‌قرار می‌گردد. دنبالِ چه می‌گردد؟ کتاب‌ها هم همین‌طورند. در این چند میلیون صفحه‌ی کتاب‌ها ‌دنبال چه می‌گردیم؟ و فکر می‌کنی جوابش انگار در صفحه‌ی دیگری‌ست: دنبالِ کلماتی که چسبیده‌اند به درخت‌ها. سپیده‌ی صبح می‌آییم و کلماتِ شیرین را زیرِ برگ‌ها پیدا می‌کنیم. فکر می‌کنی به معجزه شبیه است یافتن‌شان و می‌رسی به این سطرها: پست‌چی که در می‌زند و نامه می‌آید انگار معجزه‌ مکرّر می‌شود. حرف‌زدن چه فایده‌ای دارد؟ نامه‌ها مقدّس‌اند، شجاع‌اند، سرگردان‌اند، پریشان‌اند. زندگی تکّه‌تکّه می‌شود بی‌نامه. چای در این آفتاب لذّتی دارد.

بعدِتحریر: نامِ عکس چای اِرل گری است؛ کارِ لنا خاچینا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها