شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قلبِ شهر همین کتاب‌خانه‌ی بزرگی‌ست که مرا پناه داده...

 

 

خواب و خوراک ندارم این روزها. صبح کار و ظهر کار و عصر کار و شب کار. خسته نمی‌شوم انگار. چیزی در این شهر هست که خسته‌ام نمی‌کند. قلبِ شهر همین کتاب‌خانه‌ی بزرگی‌ست که مرا پناه داده. کتاب‌خانه‌ی شهر. پنجاه و هفت روز است که هفتِ صبح درِ این کتاب‌خانه را باز می‌کنم و پشتِ میزی که نزدیک‌ترین میز به قفسه‌ی کتاب‌هاست می‌نشینم. گاهی خیال می‌کنم درهای این کتاب‌خانه را هیچ‌وقت نمی‌بندند. چون قلبِ شهر همین کتاب‌خانه است. قلب را که نمی‌شود بست. قلب است که خون را به بدن می‌رساند. به مغز و دست و پا و چشم. قلب که کار نکند چشم باز نمی‌شود.

این کتاب‌خانه شلوغ است همیشه ولی ساکت است. کسی با کسی حرف نمی‌زند. هرکسی نشسته پشتِ میزِ کوچکی و کتابی می‌خواند، یا رونویسی می‌کند از نوشته‌ای که لازمش دارد. میزهای این کتاب‌خانه کوچک است. شبیه هیچ کتاب‌خانه‌ای نیست این کتاب‌خانه. صندلی‌های راحتی دارد. سفت نیست. وقت کتاب می‌خوانی فکر نمی‌کنی کاش کتاب را می‌گرفتم و با خودم می‌بردم. امّا هر دو ساعت از جا بلند می‌شوم و می‌روم به حیاطِ کوچکی که پشتِ کتاب‌خانه است. می‌روم سیگار بکشم. روزی چند نخ می‌کشم؟ مهم نیست. مهم این است که خانه‌ی نگهبانِ کتاب‌خانه هم آن‌جاست. قبلاً ندیده بودمش. نگهبانِ کتاب‌خانه را هم ندیده‌ام. هر کتاب‌خانه‌ای به‌هرحال نگهبانی دارد.

هفته‌ی پیش رفته بودم توی این حیاط و دنبالِ کبریت می‌گشتم. کبریت همیشه توی جیبِ من گم می‌شود. این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کردم که دیدم دری توی این حیاط هست که به جایی باز می‌شود. در را قبل از این ندیده‌ام. هر روز هر دو ساعت از جا بلند می‌شوم می‌روم توی این حیاط و سیگار می‌کشم. ولی در را قبل از این ندیده بودم. آبیِ روشن بود. رفتم جلو. بسته بود. در زدم. کسی باز نکرد. دیدم زنگِ کوچکی آن‌جا هست. زنگ زدم. کسی باز نکرد. انگار کسی نبود جوابِ زنگِ در را بدهد. کبریت را بالأخره توی جیبم پیدا کردم. سیگار را که روشن کردم ایستادم به تماشای این در. عجیب بود. روی دستگیره‌اش کتاب‌خانه‌ی کوچکی بود و جمله‌ای از بودلر. چه‌کسی بی‌نیاز از کتاب است؟ هیچ‌کس بی‌نیاز نیست. این نیاز است که آدم‌ها را به کتاب‌خانه می‌کشاند. همین نیاز مرا به کتاب‌خانه‌ی کوچکی کشانده که روی دستگیره‌ی در بود.

سیگار به نیمه رسیده بود که در باز شد. چه‌قدر این مرد آشنا بود. شاید لباس‌هایش این‌قدر آشنا به نظر می‌رسید. شلوارِ جین و پیراهنِ آبی‌اش که تیره‌تر از رنگِ در بود. کفش‌های طبّی‌اش که تمیز و واکس‌خورده بود. صدایش که با خودش حرف می‌زد. شعر می‌خواند. مرد پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. کتاب‌ها را بغل کرده بود و روبه‌رو را نمی‌دید. از کنارِ من که گذشت سیگارم تمام شد.

سیگار را انداختم زمین و به عادتِ همیشه پای راست را روی جنازه‌ی سیگار فشار دادم. عجیب بود. کفش‌های طبّیِ من درست مثل کفش‌های او بود. چرا باید عجیب باشد؟ عجیب است چون من این کفش‌ها را از شهر خودم خریده‌ام. در کشورِ خودم. و حالا کیلومترها دورتر یک جفت کفش لنگه‌‌ی همین می‌بینم. داشتم کفش‌هایم را به‌دقّت نگاه می‌کردم که نگاهم افتادم به شلوارِ جینم. چه‌قدر شبیه شلوارِ او بود و عجیب‌تر این‌که من هم امروز پیراهنِ آبی‌ای پوشیده‌ بودم که تیره‌تر از رنگِ در بود.

دستی به صورتِ نتراشیده‌ام کشیدم و دوباره برگشتم. میزِ من دست‌نخورده بود. کتاب‌ها باز بود و کاغذها روی میز بود. نشستم. کتابی را که می‌خواندم ورق زدم و رسیدم به صفحه‌ی بعد. چه‌قدر عجیب بود. من این شعرها را پیش از این خوانده‌ام. امّا این کتاب را که امروز گرفته‌ام. پس این شعرها را کجا خوانده‌ام. نخوانده‌ام. شنیده‌ام. همین چند دقیقه پیش. در حیاطِ کوچکِ کتاب‌خانه. از زبانِ مردی که مرد پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. مردی که کتاب‌ها را بغل کرده بود و روبه‌رو را نمی‌دید. سرم را برمی‌گردانم که نگاهی به حیاط بیندازم. حیاط نیست. ولی بود. من آن‌جا بودم. آن‌جا سیگار کشیدم. آن‌جا مردی را دیدم که پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. انگار دری را که به حیاط باز می‌شد بسته‌اند. دیوار کشیده‌اند. دیوار را رنگ زده‌اند. میز و صندلی گذاشته‌اند و حالا پیرمردی آن‌جا نشسته‌ و به‌دقّت مشغولِ خواندنِ کتابِ بزرگی‌ست که از دور شبیه لغت‌نامه است.

 

از فصلِ دوّمِ داستانِ بلندِ روز و شب، نوشته‌ی ف بواسحاقی، ناشر: مؤلّف، تهران، پاییزِ ١٣۵٧.

نامِ عکس کتاب‌خانه‌ی شهر است؛ کارِ شو کومورا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱