شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La voce della luna

 

 

... کتاب را باز کرده‌ای و رسیده‌ای به آن سطرها که حفظ بوده‌ای همیشه و با صدای بلند خوانده‌ای کاش دل‌تنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت تا به جانش می‌خواندی و کتاب را روی میز گذاشته‌ای و از خانه بیرون زده‌ای و به خیابانِ شلوغی رسیده‌ای که شلوغ نبوده‌ آن ساعت و رفته‌ای به قهوه‌فروشیِ شلوغی که شلوغ نبوده آن ساعت و اسپرسوی دوبل سفارش داده‌ای توی لیوانِ کاغذی و تا همان سطرهای همیشگی را به یاد آورده‌ای لیوانِ کاغذی را ‌گذاشته‌اند روی میز و دست دراز کرده‌ای برش داری که یادِ جمعه‌ی بارانی دیگری ‌افتاده‌ای که همین‌جا گذشته و یادِ بارانی ‌افتاده‌ای که خیالِ بندآمدن نداشته و یادِ شنبه‌ای افتاده‌ای که بارانِ جمعه را به یک‌شنبه رسانده و بعد چشمت به لیوانِ خالیِ کاغذی ‌افتاده و لیوانِ دیگری اسپرسوی دوبل سفارش داده‌ای و تا لیوانِ بعدی را روی میز بگذارند فکر کرده‌ای جمعه‌ها همیشه همین‌جور بوده‌اند و همان‌جا که ایستاده‌ای نگاه ‌کرده‌ای به آفتابی که نبوده و به آسمانی که سیاه بوده و به ماهی که در آسمان بوده و لیوانِ کاغذی را برداشته‌ای و زده‌ای بیرون و دیده‌ای خیابان هنوز شلوغ نیست و هیچ سواری‌ای در این خیابان نیست و همین‌جور راه رفته‌ای و داغیِ قهوه را ‌چشیده‌ای و دیده‌ای باران را سرِ بندآمدن نیست و فکر کرده‌ای به داستانی که تازه خوانده‌ای و فکر کرده‌ای به مردِ داستان که رفته بوده روی پشتِ بام خانه و خواسته نگاهی به آنتنِ تلویزیون بیندازد و دیده باد آنتن را با خودش بُرده خانه‌ی آن‌وری و بعد کمی روی بام قدم زده و لبه‌ی‌ بام نشسته و سیگاری از جیبِ پیرهنش درآورده و همین‌جور که سیگار می‌کشیده خیابان را نگاه می‌کرده که خلوت‌تر از همیشه بوده و هیچ سواری‌ای در خیابان نبوده و فکر کرده چیزی خالی‌تر از این خیابانِ خالی نیست و بعد آخرین قطره‌های لیوانِ خالیِ کاغذی را نوشیده‌ای و لیوان را مچاله کرده‌ای و انداخته‌ای توی سطل و رسیده‌ای به خانه و کلید را توی قفل چرخانده‌ای و از تاریکیِ حیاط گذشته‌ای و رسیده‌ای به نورِ خانه و چشمت افتاده به میز و دست دراز کرده‌ای و کتاب را برداشته‌ای و با صدای بلند خوانده‌ای کاش دل‌تنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت تا به جانش می‌خواندی...    

 

نامِ عکس قهوه است؛ کارِ آرتم ساچمکف

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها