شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فقط می‌دانم که دستگیره‌ی در را چرخانده‌ام...

 

 

... در طولِ سال‌های گذشته این خانه را بارها و بارها در خواب دیدم. خواب‌هایم همه شبیه یک‌دیگر بود؛ یک خواب و یک موضوع با شکل‌های گوناگون: به شهری غریب می‌روم و در محلّه‌ای که برایم ناآشناست خانه‌ای را می‌بینم که بینِ یک ردیف از خانه‌های دیگر قرار دارد. به راهِ خودم ادامه می‌دهم، ولی سردرگم هستم؛ چون خانه را می‌شناسم امّا محلّه برایم غریب است. بعد به یاد می‌آورم که این خانه را قبلاً هم دیده‌ام، ولی نه در خیابانِ بانهوف ــ که در شهرِ زادگاهم است ــ بلکه در شهر یا سرزمینی دیگر. مثلاً در خواب می‌بینم که در شهرِ رُم هستم، خانه را می‌بینم و به‌خاطر می‌آورم که آن‌را قبلاً در شهرِ برلین دیده‌ام. تکرارِ این خاطرات در خواب آرامم می‌کند. دیدنِ خانه در محیطی دیگر به‌نظرم عجیب‌تر از برخوردِ تصادفی با یک دوستِ قدیمی در جایی غریب نیست. به طرفِ خانه برمی‌گردم و از پلّه‌ها بالا می‌روم. می‌خواهم به داخلِ خانه بروم. دستگیره‌ی در را می‌چرخانم.

اگر خانه را در جایی خارج از شهر ببینم خواب کامل‌تر می‌شود و این‌که جزئیاتِ آن‌را بهتر به‌خاطر می‌آورم. در اتوموبیل در حالِ رانندگی هستم. خانه را در طرفِ راست می‌بینم و به راهم ادامه می‌دهم. ابتدا حیران و سرگردانم که چرا چنین خانه‌ی شهری‌ای این‌جا در وسطِ یک روستا قرار دارد. کمی بعد به‌خاطر می‌آورم که آن‌را قبلاً هم دیده‌ام و بیش‌تر گیج می‌شوم. وقتی به یاد می‌آورم قبلاً آن‌را کجا دیده‌ام دور می‌زنم و برمی‌گردم. در خواب جاده همیشه خلوت است. می‌توانم با سروصدایی که از چرخ‌ها بلند می‌شود دور بزنم و به‌سرعت برگردم. می‌ترسم دیر برسم. تندتر می‌رانم. آن‌گاه دوباره آن‌را می‌بینم. خانه در جایی محصور بینِ درختانِ انگور و بوته‌های ذرّت است و در جایی دیگر بینِ پیچک و اقاقی. منطقه کمی مسطّح است و حداکثر کمی شکلِ تپّه دارد. هیچ درختی دیده نمی‌شود. آسمان صاف است و خورشید می‌درخشد. هوا تلألؤ دارد و جاده از گرما برق می‌زند. دیوارِ دور تا دورِ خانه حالتِ متروک و تک‌افتاده به آن می‌بخشد. شاید خانه‌ی دیگری باشد. این خانه از خانه‌ی خیابانِ بانهوف تاریک‌تر نیست، ولی پنجره‌هایش آن‌قدر غبار گرفته است که نمی‌توان داخلِ اتاق‌ها چیزی را دید؛ حتّا پرده‌ها را. انگار خانه سوت و کور است.

کنارِ جاده توقّف می‌کنم و به آن‌طرفِ خیابان، به سمتِ درِ ورودی، می‌روم. کسی دیده نمی‌شود. صدایی به گوش نمی‌رسد؛ نه صدای یک موتور در دوردست، نه وزشِ باد، و نه حرکتِ یک پرنده. گویی دنیا مرده است. از پلّه‌ها بالا می‌روم و دستگیره‌ی در را می‌چرخانم. ولی در را باز نمی‌کنم. از خواب بیدار می‌شوم. فقط می‌دانم که دستگیره‌ی در را چرخانده‌ام. دوباره تمامِ خواب به‌ خاطرم می‌آید و به یاد می‌آورم که آن‌را قبلاً هم در خواب دیده‌ام.

 

برایم کتاب بخوان [کتاب‌خوان]، بریده‌ای از فصلِ دوّمِ بخشِ اوّل، برنهارد شلینک،

ترجمه‌ی بهمن‌دخت، کتابِ روز [وابسته به نشرِ فرزان]، چاپِ‌ اوّل، ١٣٨١.

 

نامِ عکس شاهدِ سال‌های رفته است؛ کارِ الکس کروسرو.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱