شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این برف کِی آمده؟

 

 

 

تنهایی و بی‌کاری انگار هنوز ترسناک‌ترین چیزهایی هستند که هر آدمی را از پا می‌اندازند و هر آدمی که طعمِ تنهایی را چشیده انگار پناه ‌بردن به کار را چاره‌ی کارِ خود می‌داند؛ مثلِ مارسل لی‌وسکِ که حالا در سال‌های پیری باید فکرِ هزار چیز باشد؛ مثلِ همه‌ی مردمِ این شهرِ برفی؛ چه کارگرهای بخت‌برگشته‌ای که باید راهی برای زنده ماندن پیدا کنند. انگار همین برف‌هایی که روی زمین نشسته‌اند و علاقه‌ای به آب شدن نشان نمی‌دهند میلِ به یخ‌زدگی را در مردمِ شهر بیدار کرده‌اند.

شصت و هفت سالگی انگار سنّ بازنشستگی است. در این سنّ‌وسال کار معنا ندارد. وقت را باید با دختر و نوه‌ای گذراند که روز به ‌روز بزرگ‌تر می‌شود و پیریِ مُدامِ پدربزرگ را می‌بیند. حق با دختر است که پدر را به بازنشستگی دعوت می‌کند امّا دختر انگار یادش نیست که پدر در غیابِ مادر چاره‌ای غیرِ کار کردن ندارد. امّا کار هم انگار سختیِ خودش دارد وقتی برف شهر را بدل می‌کند به یخچالی بزرگ و یک‌سر سفید که هیچ‌کاری در آن ممکن نیست. در غیابِ کار است که کارگرها چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ اعتصاب.

نکته انگار این است که فروشنده ظاهراً سرگذشتِ مردمانِ شهرهای کوچک است؛ هرچند مردمانِ شهرهای کوچک هم انگار به مصیبتِ مردمانِ شهرهای بزرگ دچار شده‌اند و انگار آن روابطِ عمیق و عاطفی که در زندگیِ مردمانِ شهرهای کوچک جریان دارد هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود و آن‌چه بیش‌تر به چشم می‌آید واکنش‌هایی است که ریشه در هزار و یک مشکل دارد.

این است که می‌شود یادِ تکّه‌ای از مقاله‌ی کلان‌شهر و حیاتِ ذهنیِ گئورگ زیمل افتاد؛ جایی که می‌نویسد کلان‌شهر همواره جایگاهِ اقتصادِ پولی بوده است و انگار در این زمانه شهرهای کوچک هم به کلان‌شهرهایی بدل شده‌اند که اقتصادِ پولی و سلطه‌ی عقل نقشی اساسی در آن‌ها بازی می‌کنند.

هیچ‌چیز دقیقاً همان چیزهای گذشته نیست و مارسل در شصت و هفت سالگی باید از این راز باخبر شود؛ در روزهایی که حساب‌گری و سنجشِ موقعیت انگار اصلی‌ترین وظیفه‌ی آدم‌ها است.

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ مجموعه‌ی داستانی‌ است از محمود حسینی‌زاد

فروشنده ساخته‌ی سباستین پیلوت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱