شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عشق ممنوع


چيزي در لوليتا ( كار : ادرين لاين ) هست كه هر بار ديدن ش سر حال م مي آورد . اين سر حال آوردن البته معناي ش شاد شدن نيست ؛ يك جور توجه دادن ست و راهنمايي به چيزي كه مهم ست و وسط همه ي ريخت و پاش هاي زندگي مان گم مي شود و ما هم از سر عمد شايد چشم به روي ش مي بنديم . رمان لوليتا را نخوانده م . ترجمه ي فارسي ذبيح الله منصوري فقيد را هم نگشته م كه پيدا كنم ؛ چه ضرورتي دارد يك متن درخشان را با ترجمه يي نه چندان رسا بخوانم ؟ . مي ماند دو نسخه فيلمي كه دو استاد سينما از اين شاهكار ساخته ند . اولي مال استنلي كوبريك ست و هر چند كوبريك را هميشه ستايش مي كنم و هلاك فيلم هاي ش هستم ، دل م براي اين يكي نمي تپد و به خلاف ديويد لينچ ( در گفت و گويي به گمان م ) فيلم لاين را به فيلم كوبريك ترجيح مي دهم . پرگويي نكنم ، لوليتاي لاين به سياق فيلم هاي ديگر او شايد مايه هاي روان شناسانه ي پررنگي دارد كه اصولا برمي گردد به مضمون هاي مورد علاقه ي او در فيلم هاي نه و نيم هفته ، جذابيت مرگبار ، پيشنهاد بي شرمانه و اين آخري ها بي وفا . خيلي كلي اگر نگاه كنيم ، عشق همان چيزي ست كه فيلم به آن مي پردازد . آتش اين عشق اما زيادي شعله ور ست و گر نه چرا بايد صداي مسواك زدن آدم را از اين رو به آن رو كند ؟ برسم به آن چيزي كه هميشه دگرگون م مي كند و زمين و زمان را پيش چشم م به هم مي ريزد . عشق هامبرت به لوليتا از همان عشق هايي ست كه به آن ها مي گويند عشق ممنوع . خود هامبرت هم مي داند كه اين جور عاشقي نتيجه يي ندارد و شكست خورده ست . اما او دست كم به خيال خودش به درجه يي از عشق رسيده كه فقط و اصلا خود دوست داشتن ست كه اهميت دارد و گر نه پايان كار كه معلوم ست . آن تلخي دل نشيني هم كه چشم براه ست يك جور هشدار ست ؛ يك جور تذكر كه آدم بايد حواس ش را جمع كند ، حتا اگر لوليتا بدود و بيايد و هامبرت را لحظه يي در آغوش بگيرد و به سرعت دور شود . قيافه ي گيج و گنگ هامبرت در آن صحنه محال ست كه هيچ وقت يادم برود ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :