شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

باقیِ عمر ـــ شعری از محمود درویش

 

 

اگر بگویند

بعدازظهر می‌میری

اگر بگویند

باقیِ عمر را چه می‌کنی؟

نگاهی به ساعتم می‌کنم

لیوانی آب‌میوه می‌نوشم

سیبی گاز می‌زنم

و زل می‌زنم به مورچه‌ای که غذای امروزش را پیدا کرده.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای تراشیدنِ ریش وقت دارم

صورتم را زیرِ آب می‌برم

که چیزی به ذهنم می‌رسد

برای نوشتن باید تمیز و مرتّب بود

باید پیراهنِ آبی‌ام را بپوشم

تا ظهر در اتاقِ کارم بمانم

امّا کلمات رنگ ندارند

سفیدِ سفیدِ سفیدند.

 

آخرین ناهار را می‌خورم

کمی چُرت می‌زنم

در فاصله‌ی دو خواب

امّا بیدار می‌شوم

از صدای خُرّ‌وپفم.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای خواندن وقت دارم

فصلی از دانته

یا تکّه‌ای از یک شعر

می‌بینم زندگی‌ام چگونه به دیگران می‌رسد

و نمی‌پرسم این جای خالی را چه‌کسی پُر خواهد کرد.

 

ــ پس این‌جور است؟

ــ همین‌جور است

ــ بعد چه می‌کنی؟

ــ موهایم را شانه می‌زنم

و شعر را

همین شعر را

پرت می‌کنم توی سطل و

پیراهنِ ایتالیاییِ تازه‌ام را می‌پوشم

گیتارهای اسپانیایی برای تشییع آمده‌اند

می‌رویم گورستان.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه