شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شاید این حرف‌ها که می‌نویسم هیچ‌کدام درست نباشند...

 

 

... میلی در من سر بلند کرد که به زمزمه‌ی باران فکر کنم و آسمان را نگاه کنم که به رنگِ سُرب شده بود ــ و دلش پُر بود ــ و... این اندیشه با گرسنگی در هم آمیخته شد. میل با شوری گرم قاطی شد. تا به کلمات فکر کنم و با آن‌ها چیزی بنویسم. حدیثی بنویسم. مرثیه‌ای، سرودی، ماجرایی را بازگویم... ماجرایی که از همان دقایق دقیقاً نطفه گرفت و تکوین شد. اشتیاقِ نوشتن در من نقطه‌ی درخشانی شد و بعد در تمامیِ من فقط آن نقطه‌ی درخشان ــ آن لکّه‌ی نور ــ وجود داشت. و در جوار آن گل نور، گرسنگی و ملال دوّارانگیزِ گرسنه‌بودن قابلِ تحمّل و شیرین و دل‌پذیر شد. نمی‌دانم احساسم را چگونه می‌توانم بیان کنم؟ نوعی هم‌دردی و دل‌سوزی نسبت به خودم همراهی‌ام می‌کرد. و هرچه بود احساسِ نازک‌دلی می‌کردم. نه. تن به مصیبت می‌دادم و عاشقِ غمگینی بودم. اندوه هرچه غلیظ‌تر راضی‌ترم می‌کرد. دل‌چرکی‌های تلخ که با قاطعیت خود را در من گسترده‌اند و برقِ شادمانگی ــ و جرقّه‌ها را ــ از من رانده‌اند تا بوده هم‌دمانِ همیشگی‌ام بوده‌اند. شاید این واقعیت‌های تلخ و زشت میوه‌ی هستی‌ام باشند. من دل‌بسته‌ی دل‌بسته‌ی آن‌ها بودم. و برایم جدایی و بریدگی از آن دل‌چرکی‌ها ممکن نبود. نمی‌توانستم، نمی‌توانستم از تظاهرِ لوس و نکبت‌گرفته‌ی ثمره‌های زشت‌رو و بَداَدایم ناخوش‌حال باشم و به آن‌ها بی‌اعتنایی بکنم.

من خودم را ــ دلم را ــ و ثمره‌ی دلم را دوست دارم؛ حتّا اگر دلم دشمنِ زندگی‌ام و آرامشم باشد. یا خودم را به دلم سپرده‌ام یا جبرِ محتومی مرا به او سپرده است. شاید این حرف‌ها که می‌نویسم هیچ‌کدام درست نباشند و چیزی را از آن‌چه می‌خواهم بگویم بیان نکنند... نکنند... هر غلطی که دل‌شان خواست بکنند.

به هرچه بود و هرچه بر من می‌گذشت تمکین می‌کردم. ماجراهایی که گذرانده‌ام جبرِ بی‌چون‌وچرا بوده‌اند، حماقتِ خالص بوده‌اند، حادثه‌های بی‌اهمیت بوده‌اند، کاه بوده‌اند، کوه بوده‌اند و هرچه بوده‌اند واقعیت بوده‌اند... و من به آن‌ها خو کرده بودم. چیزهای خوب و چیزهای بد خاطراتم بودند و با من بودند و به آن‌چه که با من بود دل می‌سوزاندم. همان‌طور که ممکن است کسی از لگدانداختن و یا از چهاردست‌وپا راه‌رفتن لذّت ببرد من از غمگین‌بودن لذّت می‌بردم...

 

از داستانِ آن روزِ دل‌تنگِ بارانی [شروعِ یک قصّه‌ی بلند]، نوشته‌ی م. ف. آستیم، ماه‌نامه‌ی نگین، شماره‌ی ٢٩، مهرِ ١٣۴۶.

نامِ عکس اکنون و بعد از این است؛ کارِ آمیت ساها.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱