شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La notte

 

 

... تاریکیِ شهر را از پنجره می‌بینی و نگاهت به ساعتی می‌افتد که از نُه گذشته. رها می‌کنی میزِ کار را و می‌زنی بیرون. می‌رسی به خیابانِ خیسِ باران. به تاریکیِ شهر که برق می‌زند در باران. می‌بینی این پیاده‌‌رو چه‌قدر فرق می‌کند با پیاده‌روی ساعتِ سه. زمین‌ نرم‌تر است انگار. برق می‌زند. بعد می‌رسی به مغازه‌ای که هر روز می‌بینی و می‌گذری از کنارش. همیشه دیر است برای ایستادن. می‌بینی چه خلوت است این ساعتِ شب. می‌بینی ساعتِ باران و تاریکیِ شهر است. بعد خودت را به بستنی مهمان می‌کنی. به بستنی زیرِ بارانِ دوشنبه. بعد یادِ فصلِ چندمِ آن داستان می‌افتی که مردِ بستنی‌به‌دست در شهرِ شهرها قدم‌زنان می‌رود. یادِ فصلِ چندمِ آن فیلم می‌افتی که مرد بستنیِ قیفیِ بلندبالایی برای زن می‌خرد و چشم‌های زن از دیدنِ بستنی برق می‌زنند. یادِ روزِ چندمِ ماهِ چندمِ سال می‌افتی که در آن دفترِ جلدسیاه روزِ بستنی‌ست. امّا انگار گاهی شبی هم برای بستنی هست. شبی که امشب است. شبی که در آن دفترِ جلدسیاه ماندگار می‌شود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها