شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اتاقِ دربسته

 

 

گاهی وقت‌ها از این‌که فیلمِ ملک‌الموت/ فرشته‌ی فناکننده را در مکزیک ساخته‌ام افسوس می‌خورم. بهتر بود که این فیلم در پاریس یا لندن تهیه می‌شد، با هنرپیشه‌های اروپایی و با امکانات و وسایلِ چشم‌گیرتر. در مکزیک با این‌که خانه‌ای مجلّل در اختیار داشتم و هنرپیشه‌هایی انتخاب کرده بودم که قیافه‌ی مکزیکی نداشتند، اما باز ضعف امکانات مزاحم کار بود. لباس‌ها و ظروفِ ما کیفیتِ متوسّطی داشتند. مثلاً فقط توانستم یک تکّه ظرف را نشان بدهم که آن‌را هم از آرایشگر فیلم قرض گرفته بودیم... ملک‌الموت/ فرشته‌ی فناکننده یکی از معدود فیلم‌های من است که دوباره دیده‌ام و باز از کمبودهای پیش‌گفته و زمان بسیار کوتاه فیلم‌برداریِ آن افسوس خورده‌ام. این فیلم برایم یک مضمونِ اساسی مطرح است: ناتوانیِ عدّه‌ای از افراد در انجامِ آن‌چه می‌خواهند انجام دهند: بیرون آمدن از یک سالن.

لوئیس بونوئل

 

... و این «ناتوانیِ عدّه‌ای از افراد در انجامِ آن‌چه می‌خواهند انجام دهند» انگار در شمارِ ایده‌های محبوبِ لوئیس بونوئل بود؛ مردمانی که ناگهان می‌بینند انگار راه به جایی نمی‌بَرَند و چاره‌ای ندارند غیرِ ماندن در موقعیت و وضعیتی که لابد مطلوب‌شان نیست. بونوئل صرفاً این موقعیت و وضعیت را به نمایش می‌گذاشت؛ بی‌آن‌که در جست‌وجوی راهی برای تغییرِ این موقعیت و وضعیت باشد. و اصلاً عجیب نیست که اُکتاویو پازِ شاعر و منتقد، در مقاله‌ای که سینمای بونوئل را از دریچه‌ی فیلمِ ناثارین می‌کاود، نوشته «لوئیس بونوئل خویشتن‌دار و گوشه‌نشین است، امّا سکوتش سخت نگران‌کننده است و دلیلِ این نگرانی این نیست که بونوئل یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان روزگار ماست، بیش‌تر به این خاطر است که سایه‌ی آن سکوت روی سرِ دنیای هنر در نیمه‌ی اوّلِ قرنِ بیستم انداخته است.» و سکوتی که پاز را نگران کرده، سکوت درباره‌ی موقعیت و وضعیتِ جامعه‌ای‌ست که مردمانش باورِ خود را از دست داده‌اند. در چنین دنیایی که روز به روز خالی‌ و خالی‌تر می‌شود آدمیان را باید آن‌گونه که هستند دید؛ نه آن‌گونه که پیش‌تر بوده‌اند، یا آن‌گونه که به‌زعمِ شماری دیگر باید بود.

سی‌ سال پیش از ملک‌الموتْ بونوئل زمینِ بی‌نان‌ را ساخت که صراحتش در روایتِ فلاکتِ مردمانِ بخت‌برگشته سخت تکان‌دهنده بود؛ مردمانِ فقیری که به هزارویک دلیل راه به جایی نمی‌بَرَند و چاره‌ای ندارند غیرِ ماندن در موقعیت و وضعیتی که لابد مطلوب‌شان نیست و درعین‌حال به‌قولِ امیلیو گارسیا ریبِرای منتقد «عناصرِ غیرعقلانی را در خودِ واقعیت پیدا می‌کند... و امکانِ بیانِ یک واقعه را بدونِ احتیاج به انکارِ واقعیتِ عینی نشان می‌دهد». همین تناقض است که زمینِ بی‌نان را به شاهکار بدل می‌کند؛ بی‌رحمیِ آشکارش در نمایشِ آن‌چه هست؛ بی‌پرده‌پوشی.

سی‌سال بعدِ زمینِ بی‌نان هم میزبانان و میهمانانِ ملک‌الموت می‌بینند که خواستن لزوماً مقدّمه‌ی توانستن نیست و اصلاً عجیب نیست که واقعیتِ عینی ناگهان دست‌خوشِ تغییری شگفت می‌شود و اصلاً واقعه‌ای غیرِ عقلانی (ناتوانیِ بیرون رفتن از این مهمانی) از دلِ واقعه‌ای عقلانی (مهمانیِ باشکوهِ شبانه) بیرون می‌آید. ژرژ سادولِ فرانسوی فکر می‌کرد کلیدِ رمزِ ملک‌الموت ضرب‌المثلی مکزیکی‌ست که می‌گوید «بیست‌وچهار ساعت که بگذرد، بوی گندِ جنازه‌ها و مهمان‌ها بلند می‌شود.» هرچیزی را زیرِ ماه ساعتی هست و انگار زیرِ سقفی هم که ماه و آسمان را نمی‌شود دید داستان از همین قرار است. بونوئل هم البته گفته فیلم را باید به چشمِ رؤیا دید؛ رؤیایی که بازتابِ واقعیت نیست، خالقِ واقعیت است و واقعیتی اگر هست همین‌قدر نگران‌کننده و نامعمول است. پس زمانی باید بگذرد تا چهره‌ی حقیقیِ مردمانی که پا به این مهمانی گذاشته‌اند آشکار شود و هرکس آن‌چه را پنهان کرده آشکار کند: از جاسازیِ جنازه‌ای در گنجه، تا انتحارِ مهمان‌هایی دیگر و سرقتِ داروی مسکّنِ مهمانی بیمار و در این هنگامه‌ی پُرهیاهو پیشنهادِ یکی از مهمان‌ها هم این‌ است که میزبان را قربانی کنند تا همه‌چیز به حالتِ عادی برگردد، ولی از کجا معلوم که حالتِ قبلی حالتِ عادی بوده؟ این جهنّمی‌ست که انگار هیچ‌کس را بی‌نصیب نمی‌گذارد و به تعدادِ آدمیان راهی برای ورود به آن پیدا می‌شود. این‌جاست که جنبه‌ی ترسناکِ زندگی را می‌شود دید؛ این‌که اضطرابِ زیستن و ترس از پایان گاهی آدمی را از درون می‌تراشد و از پا درمی‌آورد.

ملک‌الموت هم صورتی‌ست از نمایشِ آن‌چه هست بی‌پرده‌پوشی؛ بی‌آن‌که بینِ مردمانِ حاضر در میهمانیِ شبانه فرقی بگذارد و چه‌گونه ممکن فرقی بگذارد وقتی آن‌که قربانی می‌کند لحظه‌ای بعد قربانی‌ست؟

 ملک‌الموت

پی‌نوشت:

نقلِ قولِ بونوئل برگرفته است از کتابِ با آخرین نفس‌هایم، لوئیس بونوئل، ترجمه‌ی علی امینی نجفی، انتشاراتِ هوش و ابتکار، ١٣٧١، صفحه‌‌های ٣٧۴ تا ٣٧۶. 

ــــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی پل اُستر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱