شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Notre musique

 

 

چراغ ندارد این اتاق. آفتاب آمده تا میانه‌ی اتاق. تا میزِ کوچک. پُر از کتاب و دفترچه. چندتا سی‌دی و چند ماگِ خالی. خستگیِ سه‌شنبه مانده هنوز. استخوان‌های نم‌کشیده‌ی آن‌شب. چای در ماگِ دیگری می‌چسبد. برق می‌زند از سفیدی. با حلزونی که از کوهِ فوجی می‌رود بالا. چای همیشه در این ماگ نمی‌چسبد. برای هرچه زمانی هست. زمانی برای ماگِ فرانسوا و زمانی برای ماگِ حلزون. آفتاب بازی می‌کند با اتاق. می‌آید و می‌رود. سَرَک می‌کشد. پا که دراز می‌کنم برمی‌گردد. لحظه‌ای می‌ماند و می‌رود. کتابی از روی میز برمی‌دارم. سرخ و سیاه است جلدش. می‌خوانم: چشمانِ تو می‌روند تا آب و موج‌ها برمی‌خیزند. می‌خوانم: ناخن‌های تو هدیه‌ای به آفتابِ انگشتانت. می‌خوانم: دوستت می‌دارم چرا که دوستت می‌دارم. می‌خوانم: تو نباشی نبودن است بودنِ من. می‌خوانم: هستم تا تو هستی تا تو هستی هستم هستی هستیم. کتاب را می‌بندم. آفتاب رفته.

 نامِ عکس صندلی و سایه‌هاست؛ کارِ جان بینگامَن.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها