شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتي همه بي خواب مي شويم ...

در جايي از فيلم « بي خوابي » ( كار : كريستوفر نولان ) ، « ويل دورمر » رو مي كند به « الي » و مي گويد : « همه ي مشكلات از جايي شروع مي شود كه آدم ها دروغ هاي كوچكي مي گويند و كم كم با آن دروغ ها قاطي مي شوند . » ( نقل به مضمون البته ) خود « دورمر » هم بدبختي ها و بي خوابي هايش از جايي شروع مي شود كه به اشتباه همكارش « هپ اكهارت » را مي كشد و بعد جوري صحنه سازي مي كند كه انگار همان قاتل فراري اين پليس را هم به قتل رسانده . اما يك چيزي هست كه نمي گذارد « دورمر » آرامش داشته باشد : وقتي مي بيند كه خودش « اكهارت » را زده ، مي رود بالاي سرش و كم كم در آغوش ش مي گيرد و مثلا دل داري ش مي دهد كه نترسد و حتما زنده مي ماند . « اكهارت » در همان حال مي گويد كه : « تو تير زدي » و اين همان كابوسي ست كه « دورمر » را رها نمي كند . باقي پليس ها حتا اگر مطئن باشند كه « دورمر » راست مي گويد و تازه « والتر فينچ » زبر و زرنگ را هم كنار بگذاريم ، خود « دورمر » مي داند كه دارد دروغ مي گويد و هيچ چيزي هم سخت تر از اين نيست كه آدم خودش هم بداند دارد دروغ مي گويد . همه ي آن بي خوابي ها و همه ي آن سكانس جذاب و ديدني كه « دورمر » مي كوشد بخوابد و هيچ جوري نميتواند آن نوري را كه مي تابد نبيند از همين جا مي آيد . لازم نيست بگويم كه اين قضيه ي نور و اصلا بي خوابي يك جورهايي تمثيلي هستند و قرار ست كارآگاه خسته و در آستانه ي ويراني را ويران تر نشان دهند . وگرنه خستگي ظاهري كارآگاه « دورمر » آن قدر هست كه كم كم از پا دربيايد .
« كريستوفر نولان » جايي گفته كه همه ي ما دچار بي خوابي هستيم و از نور فرار مي كنيم ؛ اما نور از پشت پلك هاي مان مي زند تو و پدرمان را در مي آورد !
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :