شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرودی برای صلیبِ سرخ ـــ شعری از محمود درویش

 

 

پدر!

مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند؟

همین‌قدر نان برای خوردن دارند؟

همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند؟

 

پدر!

چرا برگِ درخت می‌خوریم؟

چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم؟

 

پدر!

ما که خوبیم

ما که سلامتیم

زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ!

 

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان

چشم که باز می‌کنم

ماه رنگی نیست

من حس ندارم پدر!

 

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر؟

این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را

چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر؟

 

باران اگر ببارد

این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر؟

درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر؟

نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر؟

سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر؟

من هزار سئوال دارم پدر

هزار هزار سئوال

و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم

جوابِ سئوالم را بده پدر

پدرِ من تو بودی

نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه