شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شکارِ کبک

 

 

 

در صحنه‌ی مشهوری از سلطانِ صاحبقرانِ علی حاتمی، ناصرالدین شاه و امیرکبیر از شکارگاهِ سلطان بازگشته‌اند و از شکارِ پلنگ می‌گویند که امیرکبیر در تالار آیینه لب رو به سلطان می‌گوید «شجاعتِ سلطان مقدّ‌س‌تر از شهامتِ یک شکارچی‌ست. این شجاعت می‌بایست در جهتِ منافعِ ملّتی باشد و نه در جهتِ یک پلنگ. شکار و سواری لازم است، امّا کارهای لازم‌تری هم هست. سلطان‌بودن مشکل است. گذشت می‌خواهد.» و سلطان تحتِ تأثیرِ این امیرِ حکیم می‌گوید «حقیقتاً همین‌طور است که می‌گویید.»

امّا خواندنِ گزارشِ شکارهای ناصرالدین شاهِ قاجار کافی‌ست برای این‌که بفهمیم «حقیقتاً همین‌طور نبوده» و سلطان بن سلطان لحظه‌ای از شکار غافل نمی‌شده و هفته‌ای چندبار عزمِ شکار می‌کرده و بعد شرحِ این شکارها را روی کاغذ می‌آورده که مثلاً هربار که تیری می‌انداخته و «شکار نمی‌افتاده» اوقاتش تلخ می‌شده. یا گاهی چشم می‌گردانده و برای شکار نه مارالی می‌دیده، نه خرسی و «کبکِ دری دیده شد، یک کبکِ رسمی زدم.» و البته کبک انگار شکارِ همیشه‌ی سلطان بوده و تقریباً روزی نیست که سلطان به شکار رفته باشد و کبکی را نقشِ زمین نکرده باشد. گاهی هم «یک ماده‌گاوِ کوهیِ بزرگ با گلوله زدم. خیلی خوب زدم.» و نکته همین خوب‌زدن است که گاهی البته اغراقِ شاهانه است؛ وگرنه بیش‌ترِ وقت‌ها تیر می‌خورد به حیوانِ بخت‌برگشته، امّا حیوان فرار می‌کند. «دیدم دستِ چپ آهوی ماده [با] صد قدم فاصله ایستاده است. با تفنگِ ابوالقاسم‌بیگ انداختم، خورد. امّا نیفتاد. دید[م] رفت پایین؛ رفت توی درّه‌ی کوچکة توی نی‌ها خوابید. رفتم دیدم خوابیده است. دوباره برخاست. [از] دور زدم، افتاد. آقاگستیرخان سرش را بُرید. کرم در بدنش بود، درآوردند.» و گاهی هم خوب‌زدن انگار حقیقت است و نتیجه‌ی مداومت در شکار «هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.» و گاهی هم البته میلِ مبارک به شکار نیست. «کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.» و روزی هم با بدخوابی و «فین‌فینِ» آبِ بینی شروع می‌شود و سرمای هوا زیاد می‌شود و «من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم» فقط سلطان اجازه‌ی شکار دارد. «به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.» و البته میلِ همایونی گاهی التفات به بندگان است «کبکِ زیادی پراندیم، مردم آن زیر گرفتند. یک کبک روی هوا خوب زدم.» و شکار البته برای سلطان تفریحی‌ست مثلِ عکّاسی که اسبابش را با خودش به این شکارها هم می‌برد. «احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.» و سه چهار روز بعد «گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

در همان صحنه‌ی سلطانِ صاحبقران سلطانِ جوان به امیرکبیر می‌گوید «اگر بدانید حالا آن لاشه‌ی پلنگ چه دلم را آشوب می‌کند. از غرورِ آن شکار شرمنده‌ام. شکار نَقلی ندارد.» امّا خواندنِ گزارشِ شکارهای ناصرالدین شاهِ قاجار کافی‌ست برای این‌که بفهمیم برای سلطان شکار همیشه نَقل داشته؛ نَقلی مهم‌تر از همه‌چیز.

 

گزارش شکارهای ناصرالدین شاه

تصحیح و پژوهشِ فاطمه‌ قاضیها

سازمان اسناد و کتاب‌خانه‌ی ملّی

۴۶۶ صفحه
١۵٠٠٠ تومان

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی رضا زنگی‌آبادی، نشرِ چشمه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱