شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حضور از خلالِ غیاب

 

 

حضور از خلالِ غیاب انگار تعبیرِ درستی‌ست درباره‌ی وضعیتِ سارا؛ همسری بردبار و مادری مهربان و پزشکی انسان‌دوست که روزی از خانه بیرون می‌زند و برنمی‌گردد؛ روزی که با شوهرِ داستان‌نویسش پُل دعوا کرده و گوشیِ تلفنش خاموش شده. آدم است و هزارِ فکرِ بی‌ربط و احساسِ شک و گناه و البته انتظاری که روزها و ماه‌ها طول می‌کشد تا پُلِ داستان‌نویس را وادارد به دل‌کندن از این خانه. باید دستِ بچّه‌هایش را بگیرد و برود به شهر و خانه‌ی دیگری که شهر و خانه‌ی سال‌های کودکی‌ست.

جای سارا در این شهر و خانه خالی‌ست و کارِ پُل انگار پُرکردنِ این جای خالی هم هست؛ و البته رسیدن به کارِ اصلی‌اش که نوشتن است؛ هرچند همیشه داستان‌نویسِ درجه‌دویی بوده و کتاب‌هایش هیچ‌وقت پُرخواننده نبوده‌اند. امّا فقط پُل است که سارا در خانه حس می‌کند؛ در حیاط و اتاق و پیشِ بچّه‌ها و هر جای دیگری که می‌شود با دیدنش سارا را به یاد آورد.

و همین حضور از خلالِ غیاب است که پُل را دوباره به نوشتن وامی‌دارد؛ نوشتنِ بهترین رمانش که انگار سرشار از تجربه‌ی زندگی‌ست؛ هرچند اصلاً عجیب نیست؛ چون حضورِ سارا همیشه خیالِ پُل را راحت می‌کرده و پُل همیشه گوشه‌ی اتاق و مک‌بوکش را به دنیای بیرون ترجیح می‌داده. در غیابِ ساراست که باید دنیا را دقیق‌تر ببیند؛ آدم‌ها را خوب سیاحت کند و درباره‌ی نسبت و ربط‌شان با خودش تصمیم بگیرد؛ آن هم در شهری کوچک‌تر با مردمانی که خلق‌وخویی دیگر دارند و در طلبِ چیزهای دیگرند.

این است که سرش چندباری به سنگ می‌خورَد تا معنای مناسباتِ انسانی را بهتر بفهمد و از خلالِ همین فهمِ تازه است که رمانش را به مردی تقدیم می‌کند که از دست رفته. امّا مهم رمانی‌ست که نوشته شده و سارا هم اگر بود خوش‌حال می‌شد از این‌که حاصلِ کارش رمانِ خوبی شده، ولی زندگی بدونِ سارا چه فایده‌ای دارد؟

بادهای مخالف، ساخته‌ی ژالیل لسپر 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱