شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگی × ٢

 

 

 

نظمِ ظاهراً همیشه عنصرِ مطلوبی بوده است و هرچه رنگ‌وبویی از نظم داشته مطلوبِ آدم‌هایی بوده که خیال می‌کرده‌اند نظم دایره‌ی سفیدی‌ست روی زمینی سیاه و پا را نباید از این دایره فراتر برد، وگرنه هیچ‌چیز پایدار نمی‌ماند و آشوب دنیا را برمی‌دارد. امّا همان‌جور که فیلسوفی فرانسوی گفته وقتی به چیزهای درست فکر کنیم و بعد نقطه‌ی عکسِ آن‌ها را به یاد بیاوریم، آن‌وقت به نظر می‌رسد عکسِ هر چیز هم درست است. هیچ نظمی انگار ابدی نیست و همیشه باید چشم‌به‌راهِ عاملِ اخلالی بود که این نظم را به‌هم بزند تا از دلِ این اخلال نظمِ تازه‌ای شکل بگیرد؛ نظمی که لابد به آن‌ها که پیش از این به آن نظمِ پیشین عادت کرده بودند غریب و دور از ذهن و ای‌بسا دیوانه‌وار به نظر برسد. پس ظاهراً همه‌چیز ظاهراً به عادتِ آدمی برمی‌گردد؛ آدمی‌ست که به نظم عادت دارد، یا به بی‌نظمی که خود نظمِ تازه‌ای‌ست.

و زندگیِ فیلیپ هم در همه‌ی این سال‌ها به واسطه‌ی نظمی که بخشی‌ از آن خواسته‌ی خودش و بخشی خواسته‌ی دیگران بوده ضرباهنگی پیدا کرده که اخلال در آن ناممکن به‌ نظر می‌رسد. چه‌‌کسی باور می‌کند فیلیپِ آداب‌دانِ باوقارِ خوش‌پوشی که همه‌ی این سال‌ها را روی صندلیِ چرخ‌دار گذرانده به‌واسطه‌ی هم‌نشینی و هم‌کلامی با دریسِ نه‌چندان آداب‌دانِ نه‌چندان باوقارِ نه‌چندان خوش‌پوش شیوه‌ی نگاهش را به دنیا و زندگی تغییر دهد؟ نکته‌ی اساسی انگار تغییرِ نظمِ سابق است و آفریدنِ نظمی تازه. و همین است که دریس کم‌کم به عاملِ نظم بدل می‌شود؛ نظمِ تازه‌ای که شادی و طراوتِ ازدست‌رفته‌ی زندگی را برای فیلیپِ ظاهراً مغموم به ارمغان می‌آورد. مناسباتِ فیلیپ و دریس البته دوسویه است: همان‌قدر که فیلیپ از دریس شیوه‌های لذّت از زندگی را می‌آموزد، دریس هم آدابِ زندگی را فرامی‌گیرد؛ آن‌قدر که می‌شود اوّلین برخوردش را با راننده‌ای که روبه‌روی درِ خانه‌ی فیلیپ توقّف کرده مقایسه کرد با روزی که مجبور می‌شود از این خانه‌ی محبوب برود. چیزی در این بین تغییر کرده؛ هم در نگاهِ فیلیپ که دیگر دنیا را در چارچوب‌های قبلی نمی‌بیند، هم در نگاهِ دریس یاد می‌گیرد که آداب‌دانی نکته‌ی مهمی‌ست در مواجهه با دیگران.

و البته آن‌چه نباید فراموشش کرد خوش‌بختی‌ست که (به‌قولِ تری ایگلتن) همان چیزی‌ست که هر آدمی برای رسیدن به آن تلاش می‌کند. برای فیلیپی که این سال‌ها را روی صندلیِ چرخ‌دار گذرانده خوش‌بختی شاید نشستن صندلیِ کناریِ دریس است و تماشای خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها در شب و از همه مهم‌تر رویارویی با آن‌که ماه‌ها مخاطبِ نامه‌هایش بوده است. چیزی انگار مهم‌تر از این نیست که آدمی دلش برای کسی بتپد؛ به شرطِ آن‌که این تپیدنِ دل یک‌سویه نباشد. پس هیچ مهم نیست که فیلیپ باقیِ عمر را باید روی صندلیِ چرخ‌دار بنشیند؛ مهم این است که حس کند خوش‌بخت است و خوش‌بختی انگار معادلِ دیگر (یا بهتر؟)ی‌ست برای رضایت از خود؛ این‌که آدمی حس کند همه‌ی توانش را به کار بسته و حاصلِ کار را هم دیده. و مگر برای دریس لذّتِ پول‌درآوردن از اوّلین تجربه‌ی نقّاشی یا هم‌نشینی با فیلیپِ موسیقی‌شناس چیزی غیر از این است؟ به‌واسطه‌ی هم‌نشینی با فیلیپ است که دریس غم‌های گذشته را فراموش می‌کند و با شوخی‌های دل‌پذیر و نیشِ بازِ او گذشته در کسری از ثانیه نیست‌ونابود می‌شود تا پا به مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی بگذارد؛ آن‌قدر تازه که (باز هم به‌قولِ ایگلتن) انگار با واردشدن به موقعیتی تازه یک‌بار مرده و زنده شده. این نفیِ دائم است. هیچ‌چیزِ زندگی پایدار نیست و آدمی مدام از خود فراتر می‌رود؛ لابد به این امید که موقعیتِ تازه موقعیت بهتری باشد.

این‌جاست که می‌شود مکالمه‌ی فیلیپ و دریس را درباره‌ی هنر به یاد آورد؛ تنها هنر است که می‌ماند و آدمی اگر ذرّه‌ای عقل داشته باشد در جست‌وجوی این تنها چیزِ ماندنیِ دنیا خواهد بود و هنر فقط تابلوهای آبستره‌ای نیست که دریس یک‌بار آن‌را به خون‌دماغ‌شدنِ نقّاش تعبیر می‌کند و بعد خودش سعی می‌کند چیزی شبیه آن‌را بکشد؛ بیش‌تر به نیّتِ پول‌درآوردن؛ هنر آن موسیقی‌های جاودانه‌ای هم هست که وقت و بی‌وقت در خانه‌ی فیلیپ پخش می‌شوند؛ باخ و ویوالدی و دیگرانی که دریس حتّا نام‌شان را نشنیده امّا موسیقی‌شان به گوشش آشناست. با این‌همه انگار هنرِ دیگری هم هست که نباید از آن غافل شد؛ هنرِ دوست‌داشتن و دریس هرچند در این هنر صاحبِ کمالات نیست، امّا دست‌کم استادِ قابلی‌ست و همین‌که می‌تواند حالِ خرابِ فیلیپ را بهبود بخشد و بعد ببردش به رستورانی که قرار است وعده‌گاهِ فیلیپ و مخاطبِ نامه‌هایش باشد؛ خبر از رضایتِ درون می‌دهد؛ رضایتی ابدی که بارها بیش‌تر از تابلو یازده هزار یورویی‌اش ارزش دارد.


دست‌نیافتنی‌ها؛ ساخته‌ی الیویه ناکاش و اریک تولدانو


این یادداشت، پیش‌تر، در ماه‌نامه‌ی ٢۴ منتشر شده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱