شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

L'homme sans âge

 

 

... همه‌ی عصر را می‌نشینی گوشه‌ای که سکوت باشد و پنجره‌ای نباشد و در بسته باشد و کتاب‌ها را کنارِ خودت می‌چینی و کتاب‌‌ها را یکی‌یکی برمی‌داری و چند صفحه‌ای می‌خوانی و در کلمات دنبالِ چیزی می‌گردی که می‌دانی در این کتاب‌ها نیست امّا ادامه می‌دهی و دل خوش می‌کنی به این‌که همه‌ی عصر را نشسته‌ای گوشه‌ای که سکوت است و پنجره نیست و در بسته است و کتاب‌ هست و با صدای بلند می‌خوانی چند روز گذشته بود از آن روز که چشم‌ها را باز کرد و آفتاب را در آسمان دید و از خودش پرسید چرا هنوز زنده‌ام و فکر می‌کنی چه‌ سئوالِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی شهر از فرازِ تپّه شباهتی به شهرِ همیشه نداشت و هیچ شور و اشتیاقی به چشم نمی‌آمد، آن‌قدر که فکر کرد مردمانِ شهر همه مُرده‌اند و فکر می‌کنی چه فکرِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی امروز همین‌جا می‌نشینم و زندگی را دست‌کم می‌گیرم و اگر کسی درِ خانه‌ام را بزند در را به رویش باز نمی‌کنم و فکر می‌کنی چه خیالِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی امّا چگونه می‌شود این‌ دل‌تنگی را پنهان کرد؟ چگونه می‌شود این تنهایی را پُر کرد؟ چگونه می‌شود زنده بود و ادای مُرده‌ها را درآورد؟ و فکر می‌کنی کافی‌ست برای امروز و از جا بلند می‌شوی و می‌روی ماگی پُر از قهوه درست می‌کنی و برمی‌گردی به اتاق و می‌نشینی گوشه‌ای که سکوت باشد و پنجره‌ای نباشد و در بسته باشد...      

 نامِ عکس فنجانِ داغی قهوه است؛ کارِ ایگور کِلیمُف.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها