شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

انگار او همیشه آن‌جا بود...

 

 

 

ابراهیم گلستان: دکتر، اگر که دکتر بود، در آن نگاهِ اوّل انگار یک چشم داشت هرچند چشم نبود و یک ذرّه‌بین بود درست مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌سازها، که آن‌را روی پیشانی کشانده بود با چنان برجستگی که نه‌تنها انگار تنها چشمِ او بود بلکه اصلاً تنها مشخصه‌ی چهره‌ی او بود، و به نگاهِ‌ اوّل آن‌را می‌دیدی و نگاه بر آن می‌ماند که دیگر چهره را نمی‌دیدی.

اتاق ساکت بود، و هیچ‌چیز در آن نبود یا اگر بود از بس سفید بود و یک نورِ تخت داشت بی‌سایه بودنِ آن هر چیز را در متنِ چیزهای دیگر گُم می‌کرد. دکتر سفیدپوش بود و آرام می‌لغزید. تنها همان یک چشم، آن مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌ساز، رنگِ سیاه داشت. دکتر یک صندلی گذاشت میانِ اتاق، گفت «بسیار خب، بفرمایید.»

من رفتم نشستم، ساکت. یادم نیست من چه‌‌وقت تو رفتم، یا او چه‌وقت تو آمد. انگار او همیشه آن‌جا بود. شاید من هم همیشه آن‌جا بودم، هرچند این حدس مشکل بود.

ابراهیم گلستان؛ ...؛ دفترهای زمانه [جُنگِ هُنر و ادبِ امروزِ ایران و جهان]؛ زیرِ نظر و به‌‌مسئولیتِ سیروس طاهباز؛ ١٣۵٢ 

  نامِ عکس چراغ‌هاست؛ کارِ فاطمه عبدالله.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱