شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La cérémonie

 

 

زود بیدار می‌شوم. چراغ‌ها هنوز خاموش‌اند. می‌روم آشپزخانه و اسبابِ چای را آماده می‌کنم. چای‌ساز در کار نیست. آب باید توی کتری جوش بیاید. صبر می‌کنم. گوشه‌ای می‌نشینم و کتاب می‌خوانم. رمانی که دیروز شروع کرده بودم به خواندنش تمام می‌شود. آب توی کتری هم جوش می‌آید. چای را توی قوری می‌ریزم. چندتایی هم بهارنارنج. یادگارِ شیراز. انگار هر روز شیراز باشی. برمی‌گردم اتاق و کتابِ دیگری برمی‌دارم. چه‌قدر بی‌نمک نوشته. چه‌قدر کم‌مایه. پنج صفحه را خوانده‌ام فقط که حوصله‌ام سر رفته. کار دارم. کارهای ناتمام. می‌روم برای خودم چای بریزم. چشمم به بیسکوییت می‌افتد. جعبه‌ای که روی میز مانده. دوتا برمی‌دارم از جعبه. می‌نشینم روی صندلی‌‌ای که روبه‌روی صندلیِ خالی‌ست. آهسته چای می‌نوشم. زود بیدار شده‌ام. چراغ‌ها هنوز خاموش‌اند.

 

نامِ عکس چای و بیسکوییت است؛ کارِ تهاس شرکار.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها