شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

 

 

از آن‌چه زندگان درباره‌ی مرگ می‌گویند شاید هیچ‌یک، هیچ ربطی به مرگ، آن‌گونه که مردگان آن‌را تجربه می‌کنند، نداشته باشد. از آن‌چه مردگان درباره‌ی مرگ می‌دانند حتّا ذرّه‌ای نیز قابلِ در ـ میان ـ گذاری با زندگان نیست. بر این شکافِ هولناک، تراژدی پُلی سست و شکننده از خیال بنا می‌کند.

*

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند..

*

من باید بمیرم. مرگ هرچه هست، من باید آن‌را بشناسم (مرده هرچه باشد من باید آن بشوم) بنابراین من بی‌تاب‌ام، و آن‌چه محتوم و گریزناپذیر است به بی‌تابیِ من دامن می‌زند. گویی کسی چیزی در مُشت‌اش پنهان کرده و مرا به بازی گرفته و غرورِ من از این مسأله جریحه‌دار شده است.

*

این‌که مردگان فراسوی مرزهای خیال‌اند، آیا به این معنی‌ست که آن‌ها اصلاً هیچ‌ کجا نیستند؟

*

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، ١٣٨٩ 

 

عکس‌های فیلمِ تولّد؛ ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر؛ براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱