شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد...

 

 

... چهل روز که سهل است؛ چهل ماه و چهل سال هم بگذرد تازه می‌مانَد. داغ است دیگر. کهنه نمی‌شود. خاطره‌ای کافی‌ست که دنیا موج بردارد پیشِ چشم‌ها. یا عکسی که گذاشته‌اند آن گوشه. یا جمله‌ای که یکی می‌گوید. تازه است هنوز. مثلِ روزِ اوّل است. مثلِ همان ساعتِ اوّل است هنوز. همان‌قدر مَهیب. پاک نمی‌شود از ذهن. هست. همان‌جا که روزِ اوّل بوده. می‌دانی چهل روز گذشته. ایستاده‌ای جایی که چهل روز پیش آشنا نبوده برات. خوابِ این‌جا را هم نمی‌دیده‌ای. حالا آشناست این‌جا. اسمِ خیابان را از بَر کرده‌ای. قطعه را. ردیف را. سنگ را فردا می‌گذارند انگار. سنگ را که می‌گذارند یعنی باید باور کرد. امّا داغ است. کهنه نمی‌شود. تازه است هنوز. اوپانیشادها را از جیب درمی‌آوری. می‌دانی کدام صفحه باز می‌شود. همان است. می‌خوانی: آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد. اتوبوس که می‌ایستد می‌بینی باران گرفته. همه‌چیز آشناست انگار...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها