شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو روز

 

 

 

بازخوانی کتابِ نامه‌ها. رسیدن به این تکّه‌ از نامه‌ای به عزیزترین دوستش. «دوباره نمی‌نویسمت. هیچ‌وقت. کامل‌ترین و بزرگ‌ترین رمانی که نوشته‌ام تویی.» و خیال می‌کنم هیچ‌وقت مثلِ وقتی که این نامه را می‌نوشته به کلمات ایمان نداشته.

...

نامه‌ای دیگر. به عزیزترین دوست. روزی دیگری‌. امّا بیهودگیِ تقویم به وقتِ دل‌تنگی مضاعف است. ‌خیال می‌کنم آن روز در اتاقِ کارش تنها بوده. ابر در میانه‌ی آسمان بوده. از جایی که نشسته بوده ابر را دیده. قلم را زمین گذاشته. صفحه‌ی نیم‌نوشته را مچاله کرده و در سطل انداخته. از جا بلند شده. اتاق را با قدم‌ها اندازه گرفته. دوباره روی صندلی نشسته. کاغذِ سفیدی برداشته و برای عزیزترین دوست نامه نوشته. در سفر بوده آن روزها. دورتر از جزیره. جایی که آفتاب بوده. نوشته: «حالا قلبم شبیه خاکسترِ سیگارم است.»

بلند می‌شوم لیوانِ چای را پُر می‌کنم. دلم شکلات می‌خواهد امّا چای تلخ طعمِ بهتری دارد حالا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها