شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تا نپنداری ز یادت غافلَم...

 

 


... همه‌چیز، شاید، از ذهنی به‌هم‌ریخته شروع می‌شود؛ ذهنی شلوغ و درهم؛‌ ذهنی که پُر از خاطره‌های پراکنده است؛ آدم‌هایی که رفته‌اند، آدم‌هایی که آمده‌اند؛ ذهنی که پُر از حرف‌های گفته‌ و حرف‌های شنیده است؛ حرف‌های وقت و بی‌وقت و حرف‌های ناگهانی. همه‌چیز، شاید، از همین حرف‌ها شروع می‌شود؛ از این حرف‌هایی که آدمی را بدبخت می‌کنند؛ به خاکِ سیاه می‌نشانند؛ نیست‌ و نابود می‌کنند و بعد دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همه‌چیز، شاید، از تنهایی شروع می‌شود؛ از این‌که هیچ آدمی را نمی‌شود سراغ گرفت که طعمِ تنهایی را نچشیده باشد و نداند تنهایی، انگار، تقدیرِ آدمی‌ست. امّا تنهایی، انگار، فقط این نیست که آدمی دور از دیگران باشد و زیرِ سقفی که تنها به او تعلّق دارد روز را شب کند و شب را به صبح برساند و اعتنایی نکند که پشتِ پنجره‌های این خانه خیابانی هست و آدم‌هایی در این خیابان راه می‌روند و زندگی می‌کنند. تنهایی، انگار، در دلِ جمعیت هم آدمی را اسیرِ خودش می‌کند؛ وقتی آدمی چشم‌به‌راهِ تنهایی نیست؛ وقتی خیالَش راحت است و به چیزی غیرِ تنهایی فکر می‌کند. جرقّه‌ای، برقِ نگاهی، حرفی یا جمله‌ای و کلمه‌ای می‌تواند آدمی را به‌هم بریزد؛ برساندش به جایی‌که حس کند چاره‌ای غیرِ تنهایی نیست؛ که اصلاً چیزی غیرِ تنهایی نیست. می‌فهمد همدمی نیست؛ همدمی نبوده است. کسی که با تو حرف می‌زند، انگار، به چشمِ گوشی می‌بیندت که حرف‌هایش را باید بشنوی، امّا پای شنیدنِ حرف‌های تو که می‌رسد، می‌بینی غیب شده و رفته؛ انگار هیچ‌وقت نبوده. گاهی عاشق‌شدن هم، انگار، آدمی را تنها می‌کند؛ تنهاتر از روزهای قبلِ عاشقی. آدمی که دل به دلِ کسی می‌دهد، یعنی هوش و حواسش را صرفِ یکی می‌کند و از دیگران غافل می‌شود. غفلتِ خودخواسته است. دریغ‌کردنِ دیگران است از خود. امّا به چشمِ دیگران، شاید، این عاشق‌شدن چیزی شبیه توهین باشد و چه‌کسی از اهانتی که نثارش می‌شود خوشش می‌آید؟

داستانِ مونای زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر هم، شاید، چیزی باشد شبیهِ همین: عاشق می‌شود؛ دل می‌دهد به شهریار و اعتنا نمی‌کند به سنّتِ اجدادی، از خانه طرد می‌شود، دینش را عوض می‌کند و دست‌آخر، عشقش او را رها می‌کند و می‌رسد به تنهایی. برای مونایی که خانواده‌اش،‌ نسل اندر نسل، دینِ دیگری داشته‌اند، دل‌سپردن به پسری مثلِ شهریار، لابد، کارِ آسانی نیست، کارِ عاقلانه‌ای هم نیست؛ اگر عقل دوراندیشی و احتیاط در همه‌چیز باشد. چگونه می‌شود قیدِ خانواده را زد و پشت‌پا زد به همه‌چیز و رفت سروقتِ خانه‌ای دیگر؟ امّا مونای این داستان اعتنایی به عقل نمی‌کند. هوش و حواسش پیشِ شهریاری‌ست که باید مثلِ شاهزاده‌ی قصّه‌ها او را از خانه‌ای قدیمی بیرون بیاورد و ببرد به قصرِ افسانه‌ها. امّا چه‌ حیف که افسانه‌ها فقط افسانه‌اند، داستانند و واقعیت ندارند. به زبان می‌آیند و دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همین است که مونا وقتی چشم باز می‌کند، می‌بیند زندگی را باخته، همه‌چیز را باخته و تنهای تنها، گوشه‌ی خانه‌ای نشسته که خالی‌تر از هر چیزِ دیگری‌ست. این جایی‌ست که باید به گذشته‌اش فکر کند، زبانِ قدیم‌اش را به‌یاد بیاورد؛ «شالم علیخم»‌هایی را که دیگران می‌گفته‌اند، «گوییم»ی را که، وقت و بی‌وقت، وردِ زبان‌شان بوده،‌ «آسور» و «میصوا»یی که همیشه در گوشش بوده‌اند. چه‌قدر کلمه‌ها زیاد بوده‌اند و چه‌قدر این کلمه‌ها عجیب به‌نظر می‌رسند حالا که همه‌چیز را در این روزها به‌یاد می‌آورد.

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر داستانِ یک زندگیِ واقعی‌ست؛ داستانِ آدم‌هایی در تهرانِ این‌سال‌ها، همسایه‌هایی که حتّا نمی‌دانیم چه می‌گویند و چه می‌کنند و سرشان به چه چیزهایی گرم است و این کلمه‌هایی که می‌گویند از کجا آمده‌اند و خبر نداریم که در یکی از خانه‌های همین شهر، شاید، زنی هست که با چشم‌های باز خانه‌ی خالی‌اش را می‌بیند و اسیرِ ذهنِ به‌هم‌ریخته‌ای‌ست که فقط به یاد می‌آوَرَد.

زندگی، انگار، در گذشته ادامه دارد...

 

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر

جیران گاهان

نشرِ چشمه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱