شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم ‌دیدن در زمانه‌ی عسرت

 

 

 

حقیقت این است که حرفِ آخر را باید اوّلِ کار زد؛ این‌که سالِ ١٣٩١ سالِ خوبی برای سینمای ایران نبود؛ به چند دلیل که البته هیچ کدامِ این دلیل‌ها ربطی به تماشاگرانی نداشت که مشتاقِ فیلم‌های خوب بودند و امید بسته بودند به تماشای فیلم‌هایی بهتر و دل خوش کرده بودند به این‌که وقتی سینمای ایران صاحبِ جداییِ نادر از سیمین باشد و منزلتی جهانی پیدا کند و بر صدر بنشیند و قدر ببیند، لابد وضعیتش از آن‌چه هست بهتر می‌شود و روزهای بهتری را می‌گذراند. امّا باید دریغ و حسرت و افسوس خورد برای سینمایی که هر روز نحیف‌تر و کم‌رمق‌تر از پیش می‌شود و در میانه‌ی دعواهای گوناگون و جدال‌های غریب و دور از ذهن به دستِ فراموشی سپرده می‌شود.

حقیقت این است که سالِ ١٣٩١ (دست‌کم در این سال‌ها) بدترین سالِ سینمای ایران بوده؛ فیلم‌های خوب روی پرده‌ی سینما نیامده‌اند؛ یا اگر آمده‌اند عمرشان کوتاه بوده و جای‌شان را سپرده‌اند به فیلم‌های کم‌مایه‌ای که هیچ معلوم نیست چرا تولید می‌شوند وقتی تماشاگران هم دیگر به تماشای‌شان نمی‌روند. وقتی فیلم‌های سوپراستارِ سابقِ سینمای ایران روی پرده می‌آیند و فروش‌شان حتّا به اندازه‌ی دستمزدِ این سوپراستار نیست، یعنی چیزی در این سینما تغییر کرده. چیزی که تماشاگرانِ سینما می‌خواسته‌اند فیلمِ خوب بوده، نه ظاهری جذّاب، وگرنه ظاهرِ جذّاب را می‌شود در شبکه‌های مختلفِ ماهواره‌ای دید و اصلاً بی‌علاقه‌ شدنِ تماشاگرانِ سینمای ایران به این سوپراستارها و فیلم‌های کم‌رمق است که آن‌ها را به تماشای سریال‌های رنگ‌ووارنگِ شبکه‌های ماهواره‌ای علاقه‌مند می‌کند. چیزی که در آن سریال‌ها به حدّ کفایت می‌بینند داستان است؛ انواعِ داستان و تماشای انواعِ شخصیت‌ها؛ در حالی که سینمای ایران روز به روز دارد کم‌داستان‌تر می‌شود و شخصیت‌هایش (اگر بشود نامِ شخصیت را روی‌شان گذاشت) مدام شبیه‌تر می‌شوند به یک‌دیگر و البته این شبیه‌ شدن بی‌دلیل نیست وقتی بازیگرانی پیدا می‌شوند که ترجیح می‌دهند دستمزدی چندصد میلیونی بگیرند و بازی کنند و بروند و اعتنا نکنند به این‌که نتیجه‌ی کار اصلاً فیلمِ خوبی از آب درمی‌آید یا نه.

حقیقت این است که سینمای دولتی در ایران به بن‌بست رسیده و نتیجه‌ی کار این سینما همین فیلم‌هایی است که بی‌دلیل ساخته می‌شوند؛ دستمزدی به عواملِ فیلم می‌رسد و بعد فیلم را روی پرده‌ی سینماها می‌فرستند و فیلم‌ها بی‌آن‌که فروش کنند از پرده‌ی سینما پایین می‌آید و جای‌شان را به فیلم‌های بی‌دلیلِ دیگری می‌دهند. سینما حتّا اگر قرار به دولتی بودنش باشد، اوّلین اصل را نباید فراموش کند؛ جذبِ تماشاگرانی که مدت‌ها است بادلیل و بی‌دلیل روی خوشی به سینمای ایران نشان نمی‌دهند. حقیقت این است که این تماشاگران حق دارند؛ چرا باید چند هزار تومان پولِ بلیت را صرفِ فیلمی کنند که اصلاً فیلم نیست؟ و چرا باید دل خوش کنند به این‌که سینمای ایران ممکن است دوباره در مسیرِ بهتری بیفتد (چگونه؟) و فیلم‌هایی تولید کند که ‌نه‌تنها به یک‌ بار دیدن می‌ارزند که می‌شود چند بار تماشای‌شان کرد (چرا؟) و از دیدن‌شان لذّت برد (واقعاً؟) و هیچ بهانه‌ای نگرفت. وضعیتِ سینمای دولتی را می‌شد در جشنواره‌ی فیلمِ فجر هم دید؛ انبوهِ فیلم‌های کم‌رمقی که تماشاگر نداشتند. سینما بدونِ تماشاگر معنا ندارد و فیلم‌های دولتی مدت‌ها است که بدونِ تماشاگر مانده‌اند؛ نه زنگِ سینمای مدرسه‌ها کمکی به این فیلم‌ها کرده و نه بلیت‌های نیم‌بها و رایگانِ اهدایی. سالن‌ها خالی می‌مانند؛ آن‌قدر که اگر به سینما بروید (سینمایی در مرکزِ شهر؛ شما فکر کنید سینمایی که به نهادی فرهنگی/ هنری تعلّق دارد) و فقط سه نفر باشید، پولِ بلیت را پس می‌دهند و می‌گویند فیلم را که نمی‌شود برای سه نفر نمایش داد. حق با سینمادار است. دست‌کم این‌جا حق با سینمادار است که نمی‌خواهد برق را بی‌خودی مصرف کند و ترجیح می‌دهد آخرِ ماه قبضِ برقش رقمِ کم‌تری را نشان بدهد.

حقیقت این است که سینمای ایران پا به روزهای عسرت گذاشته؛ روزهای درماندگی و هیچ‌کدام از فرمول‌های تکرارشده در سال‌های قبل جواب‌گو نیست. پیش‌تر تهیه‌کننده‌هایی بودند که ادعا می‌کردند نبضِ بازار را در دست دارند و سلیقه‌ی مردم را می‌شناسند و می‌دانند مردم از چه فیلم‌هایی خوش‌شان می‌آید و همین فیلم‌ها را تولید می‌کنند و مردم هم به تماشای این فیلم‌ها می‌روند و پایانِ سال که می‌رسد فروشِ بالای این فیلم‌ها نشان می‌دهد که حق با آن‌ها است. فیلم‌های سبُک و کم‌مایه در همه‌ی دنیا طرفدار دارد. هیچ‌کس هم قرار نیست همه‌ی روزهای سال را به تماشای برترین‌های تاریخ سینما بگذراند. همه‌ی تماشاگران روزی شاید از سرِ بی‌حوصلگی یا کنجکاوی یا به هر دلیلِ دیگری به تماشای فیلم‌های سبُک می‌نشینند، امّا اگر دوسوّم تولیدِ سینمایی کشوری همین فیلم‌های سبُک و کم‌مایه باشد، حتماً یک جای کار ایراد دارد. تازه این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه هیچ اصالتی ندارند؛ تازه نیستند؛ کپی‌های بی‌کیفیت و شرم‌آوری هستند از فیلم‌های سبُک و کم‌مایه‌ی امریکایی و وقتی روی پرده‌ی سینماهای ایران جا خوش می‌کنند، چشمِ تماشاگر به مقادیرِ معتنابهی وقاحت و سبُک‌سری روشن می‌شود و هیچ معلوم نیست که مدیران و برنامه‌ریزانِ سازمانِ سینماییِ ایران که مدام در حالِ نقشه‌کشی برای سینمای ایران هستند و مسیرِ ریل‌ها را مدام جا به جا می‌کنند، وقتی قطارِ این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه گذشته کجا بوده‌اند. بعید است قطارِ این فیلم‌ها با پوششی مبدّل گذر کرده باشد. تماشای صحنه‌ای از این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه کافی است که بفهمیم مسیرِ ریل‌های تازه سینمای ایران و تماشاگرانش را به ته درّه هدایت می‌کند؛ درّه‌ای که عاقبتش نابودیِ سینمای ایران است و روی آوردن به انبوه فیلم‌های بی‌‌مایه‌ی تلویزیونی که معلوم نیست چرا در بخش‌های اصلیِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر جای می‌گیرند.

حقیقت این است که پروژه‌ی فیلم‌های فاخر هم در این سال‌ها هیچ کمکی به سینمای ایران نکرده و این فاخر بودن اصلاً معلوم نیست از کجا واردِ سینمای ایران شده و اصلاً معلوم نیست چرا که مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران خیال کرده‌اند فاخر بودن می‌تواند راهِ نجاتِ سینمای ایران باشد. سینمای فاخر فقط به بودجه‌های چند میلیاردی نیست؛ به دستمزدهای چندصد میلیونیِ بازیگرانِ این فیلم‌ها هم نیست؛ به چیزهای دیگری است که به هر دلیلی در سینمای ایران وجود ندارند. همه‌ی سرمایه‌ی چند میلیاردیِ فیلم‌های فاخر صرفِ جلوه‌های ویژه و تصویربرداری می‌شود، بی‌اعتنا به این‌که وضعیتِ فیلم‌نامه و داستان‌گویی در سینمای ایران مدّت‌ها است از مرحله‌ی بُحران هم رد شده و به وخامت رسیده. تعدادِ فیلم‌نامه‌های خوب روز به روز کم‌تر می‌شود و تعدادِ کارگردان‌هایی که پروژه‌های فاخر می‌سازند روز به روز بیش‌تر. نتیجه‌ی طبیعیِ این نگاه به سینما همین سالن‌های خالی است که ظاهراً خالی‌ بودنش در این سال‌ها مدام بیش‌تر شده است. از رقمِ فروش هم نباید حرف زد. قیمتِ بلیت آن‌قدر زیاد است که خود به خود فروش را بالاتر از حدّ طبیعی نشان می‌دهد.

حقیقت این است که سینمای ایران اگر راهِ نجاتی داشته باشد، این راه را سینماگرانِ مستقل می‌گشایند. با فیلم‌هایی مثلِ پلّه‌ی آخر [ساخته‌ی علی مصفّا] است که سینمای ایران نفس می‌کشد، تماشاگران را به سینما می‌کشاند و آن‌ها را امیدوار از درِ سینما بیرون می‌فرستد و این تماشاگران همان‌ها هستند که فیلم‌های فاخرِ موردِ حمایت را نیمه‌کاره رها می‌کنند و از سالن بیرون می‌زنند. تماشاگرانی که دیگر حوصله‌ی فیلم‌های به‌دردنخور را ندارند و با خودشان فکر می‌کنند چرا مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران از فیلم‌های مستقل حمایت نمی‌کنند و چرا نمایشِ عمومیِ این فیلم‌ها را به آخرین روزهای سال منتقل می‌کنند. سالِ پیش در چنین روزهایی چیزهایی هست که نمی‌دانی [ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی] روی پرده رفته بود و امسال نوبتِ پلّه‌ی آخر رسید.

امّا چه اهمیتی دارد؟ نامِ مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران چند ماه بعد به دستِ فراموشی سپرده می‌شود، امّا نامِ پلّه‌ی آخر و علی مصفّا و لیلا حاتمی و گروهی که این فیلم را ساخته‌اند در حافظه‌ی تماشاگرانش می‌ماند. برای تماشاگرِ سینمای ایران چه اهمیتی دارد که نامِ مدیران و برنامه‌ریزان و ریل‌گذارانِ سینمای ایران را بداند؟ مهم این است که پلّه‌ی آخر را می‌بیند و لذّت می‌برد و خوش‌حال است که دست‌کم در این روزهای پایانیِ سالِ ١٣٩١ تماشاگرِ فیلمی دیدنی بوده که نه برچسبِ فاخر دارد و نه از حمایتِ مدیران و برنامه‌ریزان و ریل‌گذارانِ سینمای ایران بهره‌مند شده. مهم این است که سینمای مستقل ایران با همه‌ی این گرفتاری‌ها، با همه‌ی این سختی‌ها زنده است، نفس می‌کشد و تماشاگران را امیدوار می‌کند.

تماشای پلّه‌ی آخر؟ بله؛ این یک پیشنهادِ جدّی است برای همه‌ی شما که این یادداشت را خوانده‌اید و به سینمای مستقلِ غیردولتیِ ایران علاقه دارید.

 

ـــــ این یادداشت در شماره‌ی ٢٠ ماه‌نامه‌ی تجربه منتشر شده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱