شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عصرِ معصومیت

 


تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این نوشته لو رفته. مراقب باشید!


کومونای دوازده‌ساله باید مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌هایش عروسک‌بازی کند، امّا به‌جای اسباب‌بازی اسلحه به دستش می‌دهند و در کسری از ثانیه از طفلِ معصوم بَدَل می‌شود به بزرگ‌سالی که می‌تواند دیگران را به ضربِ گلوله‌ای از پا درآوَرَد.

نکته‌ی اساسیِ شورشی/ جادوگرِ جنگ انگار همین تغییرِ جایگاهِ کوموناست از دخترکی دوازده‌ساله به جنگ‌جویی که باید هم‌دوشِ دیگران قدم بردارد و همه‌ی آن حسّ و حسّاسیتی را که مخصوصِ کودکانِ هم‌سنّ اوست به دستِ فراموشی بسپارد و خشونتی را که انگار نتیجه‌ی بزرگ‌سالی‌ست بپذیرد. به‌واسطه‌ی کومونای دوازده‌ساله است که مصیبت و فاجعه‌ی خشونت‌های قومیِ افریقای امروز را می‌بینیم؛ جایی که در نتیجه‌ی جنگ‌های بسیار، چیزی به‌نامِ انسانیت رسماً از میان رفته و چیزی به‌نامِ وحشی‌گری جایش را گرفته است.

همین است که وقتی مسلسلی را به دستِ کومونا می‌دهند و از او می‌خواهند پدر و مادرش را بکُشد، آینده و مسیرِ زندگی‌اش را تغییر می‌دهند. این شروعِ بزرگ‌سالی برای کومونا نیست؛ بزرگ‌سالیِ زودرس است و مثلِ هر چیزِ زودرسِ دیگر اصیل نیست و این اصیل نبودن گاه و بی‌گاه به چشم می‌آید و جلوه‌هایی از این اصیل نبودن همان دنیای غریبی‌ست که کومونای دوازده‌ساله گاه و بی‌گاه پا به آن می‌گذارد و دنیای حقیقی را به حالِ خود رها می‌کند و چه فرقی می‌کند نامش را تخیّلِ کودکانه‌ی دخترکی بگذاریم که مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌های خودش هزار خیال و آرزو در سر دارد، یا پا گذاشتن به دنیای اشباحی که انگار دست از سرش برنمی‌دارند؛ هرچه هست موقعیتی را برای کومونای دوازده‌ساله فراهم می‌کند که دقیقه و ساعتی را به آن اسلحه‌ی مرگ‌بار و خاطراتِ ناخوشِ حقیقی فکر نکند و همین است که آن نوزادِ تازه‌متولّدشده بیش از آن‌که نشانی از روزهای تلخِ گذشته باشد انگار امیدی‌ست به آینده؛ آینده‌ای که مسلسل حرفِ اوّل را نمی‌زند و عشق است که آدم‌ها را مهربان‌تر می‌کند.

همین چیزهاست که کومونای دوازده‌ساله را بزرگ‌تر از هم‌سنّ‌وسال‌هایش می‌کند؛ طفلِ معصومی که دنیا را آن‌گونه که هست می‌بیند؛ مثلِ بزرگ‌ترها، نه آن‌گونه که دوست می‌دارد؛ مثلِ کوچک‌ترها.

شورشی/ جادوگرِ جنگ؛ ساخته‌ی کیم نگوین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢