شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اوّل شخصِ مُفرد

 


... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور هم کم باشد و لیوانِ چای هم کنارِ دست باشد و بعد دفترهای سیاه و سرخِ همیشگی را روی زمین چید و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را روی زمین چید و چای نوشید و دست دراز کرد و کتابی از روی میزِ کوچکِ کنارِ کتاب‌خانه برداشت و با صدای بلند وَ هذا کِتابٌ لا رسالَهَ بَعده/ لَقَد ضَجَّ مِن شَرحِ المَوَدَّهِ کاتِبی را خواند و باید به آخرین نامه‌ها فکر کرد و به یاد آورد چه کلماتِ شگفتی دارند آخرین نامه‌ها و فکر کرد هر کلمه‌‌ی این نامه‌ها انگار تراکمِ احساسِ آدمی‌ست که این کلمات را در خیال آورده و کلمه‌ای را که خیال کرده بهتر است نوشته و باید آن وَ سَیلَ دُموعی بانتثارِ الکَواکِبِ را که حالا خوانده‌ای گوشه‌ای نوشت و فکر کرد چه داستانِ آشنایی‌ست داستانِ کتابی که صبح می‌خوانده‌ای و فکر کرد به مردِ آن داستان که همه‌ی روز را در خیابان‌ها چرخیده و یقه‌ی پالتوِ کهنه‌اش را بالا داده و به آن خیابانِ بلندبالای همیشه‌آشنا فکر کرده که آخرین خانه‌ی آخرین کوچه‌‌اش وعده‌گاهِ سال‌های دور بوده و حالا نیست و از خانه‌ای که آن‌جا بوده چیزی نمانده و فکر کرد به مردِ این داستان که راه را کج می‌کند و پا به کوچه‌ای می‌گذارد که سال‌هاست روی سنگ‌فرشش قدم نگذاشته و خوب می‌داند خبری از آن وعده‌گاه نیست و بعد که به جای خالیِ خانه‌ی محبوب می‌رسد روی تنه‌ی درختی که سال‌ها پیش بُریده‌اند می‌نشیند و لحظه‌ای به جای خالیِ خانه‌ای که نیست خیره می‌شود و بعد دست می‌برد به جیبِ پالتوِ کهنه و دنبالِ سیگاری می‌گردد که سال‌ها پیش همین‌جا گذاشته و هرچه می‌گردد خبری نیست و بعد یادش می‌آید سال‌هاست سیگار را کنار گذاشته و بعد یادت می‌آید داستانِ این مردِ مغموم را تا همین‌جا خوانده‌ای و ادامه‌ی داستان را گذاشته‌ای برای فردا صبح و دوباره کتابی را که دستت گرفته‌ای ورق می‌زنی و می‌خوانی وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی/ فَدَلَّتهُ عَینی بالغُرورِ و دُلَّتِ و فکر می‌کنی به فیلمی که همه‌ی عصر را به آن فکر کرده‌ای و فکر می‌کنی به زنی که چشم‌های زیبایی داشت و مردِ فیلم اسیرِ همین چشم‌ها شده بود و اسیرِ همین نگاهِ بی‌اعتنا که مرد را نمی‌دید و مرد خیال می‌کرد هیچ‌کس را نمی‌بیند و خیال کرده بود زن چشم به افق دوخته و جایی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و چشم‌به‌راهِ چیزی‌ست که دیگران نمی‌دانند و فکر می‌کنی چه آشناست این بی‌اعتنایی و انگار جای دیگری هم سراغ گرفته‌ای از این بی‌اعتنایی و کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به تَمیسُ وَلَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ/ مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری و فکر می‌کنی چرا وقتِ خواندنِ سعدی در این ساعتِ شب باید این چیزها را به یاد بیاوری و فکر می‌کنی چرا همیشه وقتی این ساعتِ شب گوشه‌ای می‌نشینی و چای می‌نوشی و کتابی ورق می‌زنی این چیزها را به یاد می‌آوری و کتابِ سعدی را آرام می‌بندی و روی میزی کوچکی نزدیکِ کتاب‌خانه می‌گذاری و دراز می‌کشی روی قالی و خیره می‌شوی به سایه‌ای که آن بالا روی سقف تکان می‌خورَد...

 سقف؛ عکسی از استیو جورل 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢