شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

 

 

تمامی ندارد. همیشه هست. گاهی خودش خسته می‌شود. بعد می‌رود ناپدید می‌شود. امّا تحمّلِ دوری برایش سخت است. برمی‌گردد. بازی از نو. امسال می‌شود ده سال. تابستان می‌شود ده سالگیِ این‌ هم‌نشینی. جدّی نبود اوّلش. گاه و بی‌گاه بود و بعد ناپدید می‌شد. مثلِ این سال‌ها. بعد یک‌بار برگشت و ماند. درد است دیگر. وقتی بماند از پا می‌اندازد آدم را. از پا هم انداخت. بیست‌وچند روز روی تختِ بیمارستان‌ها. بعد هم که استراحتِ مطلق در خانه. شش سال بعدش از نو پیداش شد. بازی از نو. آشنای قدیمی بود حالا. آشناتر. ماند و از پا انداخت. بعد دوباره ناپدید شد تا امسال. حالا دوباره آمده است. درد است دیگر. از پا می‌اندازد. حس می‌کنی نیمی از تَنَت نیست. بودنش را می‌بینی ولی نیست. جایش را می‌دهد به درد. بعد تن می‌دهی به بودنش. هست. همان همیشگی. انگار همیشه بوده. جای این چهار سال را که نبوده پُر می‌کند. نه این‌که نبوده. سر می‌زده فقط. حالا ولی برگشته. مثلِ ده سالِ پیش. مثلِ چهار سالِ پیش. بیش‌تر باید دراز کشید. سخت است نشستن. وقتی‌ست برای بیش‌تر خواندن. برای بیش‌تر دیدن. درد است دیگر. تمامی ندارد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢