شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ساعتت را بُرده‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

...

دستت را تکان می‌دهی

ــ مثلِ همیشه

می‌خواهی ببینی ساعت چند است

ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای

ساعتت را برده‌اند

مثلِ خیلی چیزهای دیگر

دستت را تکان می‌دهی

ــ با این‌که ساعتی به دست نداری

ــ با این‌که قراری با کسی نداری

ــ با این‌که کاری برای انجام دادن نداری

ساعت‌های تو را دزدیده‌اند

زمانَت را دزدیده‌اند

و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند

می‌ترسی سرِ وقت نرسی

ــ به قلبت

ــ به آرزویت

ــ به کارت

ــ به مرگَت

می‌ترسی نرسی

می‌ترسی زمان از دست برود

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه