شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

 

 

... به خانه که برمی‌گردی خسته‌ای. می‌روی برای خودت چای بریزی که چشمت به کتاب می‌افتد. کاغذِ کوچکی که جا خوش کرده در کتاب. کاغذ را بیرون می‌کشی.

می‌خوانی:

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

می‌نشینی و ادامه می‌دهی:

باید چیزی را انتخاب کنی که در لحظه‌ی حال واقعی و بلادرنگ قرار دارد، و به خودت بگویی: در این‌جا ــ و ــ اکنون، در این‌جا ــ و ــ اکنون. «کجا هستم؟»، «در این‌جا.»، «چه موقعی‌ست؟»، «اکنون.» یک شیئ یا شخص انتخاب کن. هر شخصی که باشد. «در این‌جا و اکنون شخصی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که روی صندلی نشسته است.»، مثلاً مرا انتخاب کن. نگذار ذهنت آشفته شود. «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که پیراهنِ نخی پوشیده.» باید این حیطه را تنگ‌تر کنی، به‌ این ترتیب که هر دفعه یک فقره را حذف کنی، و نگذاری قوّه‌ی تخیّلت به هر طرفی سیر بکند. در زمانِ حال باش. السّاعه، آن، لحظه‌ی حال را بچسب.»

نگاهی به چای می‌اندازی. به ماگِ سفید. به حلزونی که انگار فوجی یاما را به یاد آورده. به این‌همه سفیدی که حلزون را در بر گرفته.

ساعت چند است؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢