شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

 

 

 

... در زندگی فیلم‌هایی هست که تمامی ندارد. آغاز می‌شود بی‌آن‌که روزی تمام شود. مثلِ همین فیلم که در یکی از عصرهای تیره‌وتارِ نیمه‌ی اوّلِ دهه‌ی هفتاد شروع شد و هنوز تمام نشده. همه‌ی آن سال‌ها فقط نسخه‌ی پریده‌رنگی بود با صدایی معمولی. خیلی معمولی بعد فیلم‌نامه‌اش پیدا شد. در یک کهنه‌فروشی. ترجمه‌ی انگلیسیِ چاپِ لوریمر. و روزهای خوشی با دیالوگ‌ها و عکس‌ها گذشت. روزهای شور بود و شیدایی. حسرتِ دوباره دیدنش به دل مانده بود و کسی نسخه‌ی تمیزتری سراغ نداشت. طول کشید تا دی‌وی‌دی‌اش از راه برسد. و دیدنِ دوباره‌اش کشفِ تازه‌ای بود انگار. همه‌چیز را از بَر بودی. دیالوگ‌ها را. صحنه‌ها را. خیال ‌کردی باید کاری کنی و نشستی به ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای که می‌دانستی نمی‌شود چاپش کرد. مهم نبود چاپ کردنش. کاری بود که باید می‌کردی. روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. بعد که تمام شد رفت تو فولدری که اسمش را حالا گذاشته‌ای علی‌هذا. دو سال پیش بود که بهترین نسخه‌ی فیلم به دستت رسید. دو حلقه. یکی فیلم و آن‌یکی مخلّفاتی بی‌نظیر. کشفِ تازه؟ تازه‌تر از تازه. انگار هیچ‌وقت ندیده باشی این فیلم را و انگار همه‌چیز را در ذهن ساخته باشی. همه‌چیز را خیال کرده باشی. و فقط فیلم نبود. رمانِ آنری‌پی‌یر روشه هم بود؛ ترجمه‌ی انگلیسی‌اش با مقدّمه‌ی فیلم‌سازِ محبوبت. خواندنش انگار کلیدی بود که قفل‌های بسته را یکی‌یکی باز کرد. پنجره‌ای بود که رو به فیلم باز می‌شد. همه را می‌دیدی. آدم‌ها را. انتخاب‌شان را. چه می‌کردند ژول و جیم؟ چه کرد کاترین؟ حالا که فردای یک شبِ بارانی‌ست می‌نشینی گوشه‌ای که چشمت به کسی نیفتد. که هیچ صدایی نباشد. لیوانِ چای را یک دست می‌گیری و کتاب را دستِ دیگر و دوباره می‌خوانی داستانی را که دوست می‌داری. به خودت قول می‌دهی که روزی همه‌ی داستان را ترجمه کنی. می‌دانی نمی‌شود چاپ کرد. ولی مهم نیست چاپ کردنش. خیال می‌کنی باید کاری کنی. فکر می‌کنی به روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. فکر می‌کنی به کاترین. فکر می‌کنی و می‌نویسی کاترین...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢