شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Détruire dit-elle

 

 

... کتاب را گذاشته روی میز. کنارِ قابِ عکس. تکیه داده به صندلی. بعد خیره مانده به عکس. چشم‌ها درشت بوده‌اند. مثلِ همیشه. بعد چشم‌ را بسته که چیزی نبیند. امّا چشم‌ها را هنوز می‌دیده. همان‌قدر درشت. سر را چرخانده رو به کتاب‌خانه. فنجان هنوز همان‌جا بوده. جای دیروز. عالی‌جناب هم در فنجان. دست‌به‌کمر ایستاده بوده. انگار بگوید خب بعد از این چی. از جا بلند شده. روبه‌روی فنجان ایستاده. پنجمین کتاب را از سمتِ راست برداشته. با صدای بلند خوانده. حرفِ چشم‌ها بوده این‌جا هم. کتاب را بسته. گذاشته همان‌جا. کنارِ عالی‌جناب...      


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢