شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

درباره ي دروغ ...


در فيلم « بيا عشق بورزيم » ( كار : جرج كيوكر ) صحنه يي هست كه « مريلين مونرو » به « ايو مونتان » مي پرسد : اسم شما چيه ؟ و« مونتان » هم نگاهي به كتابي مي كند كه دست ش ست و از روي جلد آن مي خواند : « الكساندر دوما » . « مونرو » نگاهي به كتاب مي كند و با صدايي كه همه ي شگفتي هاي دنيا انگار توي ش جمع شده مي گويد : دنيا چه قدر كوچك ست ! . به نظرم اين تكه ي درخشان را قبلا هم در يكي از يادداشت هاي م آورده م اما واقعيت اين ست كه هر وقت ياد اين ديالوگ مي افتم حسابي كيف مي كنم .به نظرم يكي از آن دروغ هاي درخشاني ست كه مي شود سال ها با آن زندگي كرد و حتا از آن لذت هم برد . دروغ گفتن البته در قاموس بزرگ ترهاي ما چيز پسنديده يي نيست . اما چه جوري مي شود خوره ي سينما بود و دروغ نگفت ؟ سينما يك دروغ گنده ست كه همه ي ما باورش مي كنيم _ يا دست كم جوري رفتار مي كنيم كه انگار باورش كرده ييم . اين جوري ست كه خوره هاي سينما و آن هايي كه فيلم ديدن رسما جزئي از زندگي شان ست يك جورهايي با دروغ راحت تر كنار مي آيند . امروز يكي از دوستان م كه رسما اسم ش را در فهرست فرشته ها ثبت كرده م حسابي گرفته بود و توي خودش بود و سرد حرف مي زد و حواس ش كلا پرت بود . يكي دو بار پرسيدم چيزي شده و او هم مثل هميشه گفت نه و خودش مي دانست دروغ مي گويد . دست آخر اين من بودم كه كوتاه آمدم و بي خيال شدم . دليل ش هم اين بود كه هر دوي ما مي دانستيم قضيه چيست . خب او اين جوري راحت بود و راحتي او براي من هم مهم بود . در جايي از فيلم « دار و دسته ي يازده نفره ي اوشن » ( كار : استيون سودربرگ ) هم ديالوگي هست به اين مضمون كه « جوليا رابرتز » به « جرج كلوني » مي گويد كه تو به من هم دروغ گفتي و هم دزدي كردي و « كلوني » هم مي گويد من فقط در مورد دزد بودن م به تو دروغ گفتم !
دروغ دل پذيري ست نه ؟
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :