شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La Notte

 

… گفتم این کوچه را که دستِ چپ بپیچیم می‌رسیم به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها و می‌رسیم به آن کتاب‌فروشیِ کهنه‌ای که از دور همیشه تعطیل است. کسی که در کوچه نبود. فقط ما دو تا بودیم که بی‌حرف می‌گذشتیم و چشم‌مان به جوب آب بود که پُرآب‌تر از همیشه بود این‌وقتِ شب. نور هم نبود در کوچه. چراغ‌ها همه خاموش بود. ماه هم نبود. ستاره‌ای فقط آن دورها برق می‌زد. دورتر از آن بود که حتّا پیش پای‌ ما روشن شود. کوچه تمامی نداشت. قدم می‌زدیم و صدای جوب بلندتر می‌شد. گفتم این کوچه‌ی دستِ چپ که می‌رسید به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها. ولی نرسیده بود. ما هم نرسیده بودیم و هنوز کنار جوب بودیم و صدای جوب بلندتر شده بود. سر بلند کردم و دیدم آن ستاره هم دورتر شده است. گفتم این خیابان کجاست پس؟ گفتم انگار گم شده‌ایم در کوچه‌ای که راه ندارد به خیابانِ پنج‌شنبه‌ها.

ـ کجاست خیابانِ پنج‌شنبه‌ها؟

ـ از این کوچه که بگذریم می‌رسیم بهش.

ـ پس همین‌جور باید رفت.

ـ ولی گم شده‌ایم همین‌جور.

کوچه جای گم شدن نیست. جای رفتن است. گفتم حتماً این کوچه را بسته‌اند. یا ادامه‌اش داده‌اند. این کوچه می‌رسید به آن خیابان. می‌رسید به آن کتاب‌فروشی.

ـ ولی ما به خستگی رسیده‌ایم فقط. تاریکی هم که ممتد است.

ـ کجاییم ما؟


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢