شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مادلین... مادلین عزیز...

 

 

... جاناتان لامپرور، سرآشپز سابق و رستوران‌دارِ امروز، به‌جای آن‌که وقتش را در آشپزخانه صرفِ غذاهای رنگ‌ووارنگی کند که لذّتِ زندگی را برای دیگران دوچندان کند، هوسِ کارآگاه‌بازی به سرش می‌زند و پا در کفشِ دختر گل‌فروشی به اسم مادلین گرین می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها رازی را از دیگران پنهان کرده و اصلاً مسیر زندگی‌اش را تغییر داده.

همه‌چیز از یک اتّفاق شروع می‌شود؛ یک تصادف؛ دو آدم که در فرودگاه به هم می‌خورند و کیف و تلفن‌های همراه و باقی متعلّقات‌شان روی زمین می‌افتد. طبیعی‌ست عصبانی شوند. طبیعی‌ست به هم بپرند. طبیعی‌ست که در همچه موقعیتی تلفن‌های همراه‌شان جابه‌جا شود. هریک گوشی دیگری را برمی‌دارد و با خود می‌برد. دو گوشی مثل هم.

سر درآوردن از رازِ دیگران؟ مسأله این نیست؛ وسوسه این است و جاناتان و مادلین رمانِ دستِ سرنوشت هم سخت گرفتار این وسوسه‌اند. کیلومترها دور از هم، هر یک در گوشی دیگری به جست‌وجوی رازها برمی‌آیند و دست آخر رازی مشترک را کشف می‌کنند و حقیقتی را آشکار می‌کنند که نشان می‌دهد حقیقت همیشه آن چیزی نیست که می‌بینیم و همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانیم و چیزهایی هست که نمی‌بینیم و همیشه همین چیزهاست که حقیقت نام دارد.

نمی‌دانم اگر جاناتان لامپرور سرآشپز نبود و از همان ابتدای داستان روی این جنبه‌ی زندگی‌اش تأکید نمی‌شد باز هم دستِ سرنوشت را همین‌قدر دوست می‌داشتم یا نه، امّا با عنایت ویژه‌ی جنابِ جاناتان به آشپزی و تأکید روی این نکته که سرآشپزهای فرانسوی (شِف‌ها) به چشم فرانسوی‌ها هنرمند محسوب می‌شوند، او هم مثل یک هنرمند دست به آفرینش می‌زند و این‌جاست که شباهت‌های آشپزی و کارآگاهی هم کم‌‌کم آشکار می‌شود.

دستِ سرنوشت، قطعاً، جذّاب‌ترین داستانی‌ست که این روزها خوانده‌ام؛ داستانی کاملاً معاصر و از این نظر، گاهی، یادآور مجموعه‌ی تلویزیونی شرلوک است که همه‌ی وسایل و متعلّقاتِ دنیای معاصر را به خدمت می‌گیرد تا جذّابیّتِ داستانِ کارآگاهی را دوچندان کند.نتیجه؟ من خیال می‌کنم عالی‌ست.

 

دستِ سرنوشت [رمان]

گیوم موسو

ترجمه‌ی عبّاس آگاهی

جهانِ کتاب

۲۲۰ صفحه ــ ۱۰۰۰۰ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢