شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آخرین روزهای زمستان

 

پرونده‌ی مدیریت جواد شمقدری و هم‌کاران نهایتاً چند روز بعد از این‌که این نوشته را می‌خوانید بسته می‌شود و مدیران تازه‌ی سازمان سینمایی ایران از نو آماده‌ی ریل‌گذاری و برنامه‌ریزی و خط‌کشی برای سینمای ایران می‌شوند؛ بی آن‌که دیگر شمقدری و مدیرانی که در این چهار سال روی صندلی مدیریت سینمای ایران تکیه زده بودند نقشی در این سینما بازی کنند و برنامه‌ی چهار ساله‌ای برای سینما تدارک ببینند. حقیقت این است که دوره‌ی مدیریت شمقدری و هم‌کاران دوره‌ی از رمق افتادن سینمای ایران بود؛ روزهای تلخ و بد و ناگواری که سینمای ایران روز به روز کم‌جان‌تر و لاغرتر از پیش شد و همه‌ی این‌ها نسبت مستقیمی با برنامه‌ریزی مدیران و شیوه‌ی ریل‌گذاری‌شان داشت. مدیران به فکر قطاری بودند که در این سال‌ها راه خودش را می‌رفت؛ بی‌اعتنا به گذشته‌ی سینمای ایران و بی‌اعتنا به سینماگران که چاره‌ای نداشتند جز سوار شدنِ این قطار و اگر کسی به هر دلیلی این قطار را دوست نداشت یا به راننده‌ی قطار اطمینان نداشت یا جان خود را بیش‌تر دوست داشت چاره‌ای نداشت جز گوشه‌ای نشستن و تماشای قطاری که با سرعتی اندک روی ریل‌هایی درب‌وداغان در حرکت است و مثل روز روشن است که راه به جایی نمی‌برد و در میانه‌ی راه می‌ایستد؛ جایی که نه ایستگاهی هست و نه کسی که قطار را دوباره راه بیندازد.

چهار سال گذشته‌ی سینمای ایران سال‌های رکودِ دوباره‌ی این سینما هم بوده؛ سال‌های دوباره به خاکستر نشستن‌اش. حقیقت این است که سینمای ایران هیچ‌وقت به اندازه‌ی این چهار سال دولتی نبوده و نقش پررنگ دولت هیچ‌وقت به اندازه‌ی این چهار سال سینمای ایران را از رمق نینداخته است. یک چشمه از سیاست‌های غلط و ریل‌گذاری‌های نادرست جواد شمقدری و هم‌کاران تعطیل کردن خانه‌ی سینما بود که ــ ناگفته پیدا است ــ به دعوایی شخصی بین او با سینماگران حاضر در خانه‌ی سینما برمی‌گردد؛ به دعوایی قدیمی که با روی کار آمدن شمقدری و هم‌کاران پرونده‌اش از نو باز شد تا در خانه‌ی سینما چند ماهی بسته شود و تنها نهاد سینمایی ایران همین سازمان سینمایی ایران باشد که زیر نظر جواد شمقدری و هم‌کاران اداره می‌شد و هر از گاهی خبرهای غریب و شگفت‌انگیزی از آن بیرون می‌آمد که مایه‌ی حیرت همگان می‌شد. حالا در آستانه‌ی تمام شدن دوره‌ی مدیریت نخستین مدیر سازمان سینمایی ایران حق داریم سئوال کنیم که چرا دو مدیر عالی‌رتبه‌ی سازمان سینمایی ایران ناگهان با دست‌های بسته سر از جایی درآوردند که نامش محبس است و حق داریم سئوال کنیم پرونده‌های مختلف مالی این سازمان به کجا رسیدند و چرا پی‌گیری‌های رسمی اعلام نمی‌شوند.

فیلم‌های فاخر نتیجه و محصول نگاه دولتی همین مدیران بود؛ سینماگرانِ سابق که روی صندلی مدیریت نشستند، در اوّلین قدم، فهرست بلندبالایی تهیه کردند از فیلم‌سازانی که باید فیلم بسازند، اما مثل روز روشن است که فیلم‌های‌شان فروش نمی‌کند. تماشاگری به تماشای‌شان نمی‌رود و منتقدی درباره‌شان چیزی نمی‌نویسد. این مهم‌ترین دلیلی است که بعضی از این فیلم‌سازان در این سال‌ها کم‌کار بودند. اما با راه‌اندازی سازمان سینمای ایران ورق برگشت و ریل‌گذاری در جهت احیای این فیلم‌سازان بود؛ سپردن پروژه‌های عظیم به دست فیلم‌سازانی که از اوّل معلوم بود نتیجه‌ی کارشان به‌غایت معمولی خواهد بود؛ اگر نگوییم نتیجه‌ی کارشان همیشه و در هر حالت بد است.فیلم‌های فاخر فرصت و موقعیتی بود برای فیلم‌سازانی که به مدیران و ریل‌گذاران سینمای ایران نزدیک‌تر بودند. امّا نتیجه‌ی کارشان، در بیش‌تر موارد، سخت معمولی بود. حقیقت این است که بدون پول و سرمایه نمی‌شود فیلم ساخت، امّا نتیجه‌ی پول و سرمایه‌ی زیاد هم لزوماً فیلم‌های خوب و دیدنی نیست. فیلم خوب نتیجه‌ی فیلم‌نامه‌ی خوب است و کارگردانی خوب. تا وقتی فیلم‌نامه‌نویس الفبای فیلم‌نامه‌نویسی را بلد نباشد و تلقّی‌اش از سینما و فیلم‌سازی چیزی در حدّ فیلم‌های تلویزیونی عصر جمعه‌ی تلویزیون باشد، فیلم‌نامه‌ی خوب نوشته نمی‌شود. فیلم‌نامه‌ی خوب داستان خوب می‌خواهد، مهارت نویسندگی می‌خواهد و قدرت دیالوگ‌نویسی. در نبود داستان خوب و مهارت نویسندگی و قدرت دیالوگ‌نویسی است که عمده‌ی فیلم‌های فاخر تاریخی‌ای که در این چهار سال ساخته شده‌اند نهایتاً به یکی از فیلم‌های تلویزیونی تاریخی‌ای شبیه‌اند که بیست سال پیش از تلویزیون پخش می‌شد و در نبود سرگرمی‌های دیگر تماشاگران چاره‌ای دیدن و تاب آوردنش نداشتند.

امّا زمانه دگر گشته و سلیقه‌ی تماشاگران ایرانی هم در این سال‌ها به مددِ دی‌وی‌دی‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای تغییر کرده است. نمی‌شود آن‌ها را به‌زور به تماشای فیلمی واداشت که می‌دانند فیلم خوبی نیست و درک‌شان از فیلم‌نامه‌ی خوب بسیار بیش‌تر از فیلم‌نامه‌‌نویسی است که برای کار در آن پروژه‌ی فاخری رقم دستمزدش به اندازه‌ی هزینه‌ی ساخت فیلمی مستقل در ایران این سال‌ها است.حقیقت این است که تماشاگران ایرانی انتخاب می‌کنند و سالن‌های خالی سینما نشان می‌دهد انتخاب‌شان فیلم‌های فاخر مورد حمایت سازمان سینمایی نبوده. ترجیح داده‌اند گوشه‌ی خانه روی مبل یا زمین بنشینند و فیلمی را تماشا کنند که واقعاً فیلم باشد و سرمایه‌ای که صرف ساخت‌اش شده مایه‌ی خنده‌ی تماشاگران نشود.بدترین فیلم‌نامه‌ها را اگر به کارگردان‌های قابل و هنرمند بسپاریم نتیجه‌ی کارشان به هیچ نمی‌ارزد؛ چه رسد به این‌که کارگردان هم مثل همان فیلم‌نامه‌نویس درکِ درستی از فیلم‌سازی نداشته باشد و خیال کند با پول می‌شود هر کاری کرد و پای پول که در میان باشد فیلم عالی و دیدنی می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی فیلم‌هایی است که پول زیادی خرجش کرده‌اند، تکنسین‌های آسیای شرقی را هم استخدام کرده‌اند، امّا حقیقتاً نمی‌شود تماشای‌شان کرد و در هر لحظه‌ی فیلم چیزی هست که به تماشاگرش یادآوری می‌کند آن‌چه روی پرده افتاده کُپی بی‌رمق و ضعیفی است از فیلم‌هایی که سینماگران آسیای شرقی نسخه‌های اصیل و حرفه‌ای‌اش را ساخته‌اند.

چهار سال گذشته‌ی سینمای ایران سال‌های احیای فیلمفارسی بود؛ فیلمفارسی‌هایی که مورد حمایت سازمان سینمایی ایران هم قرار گرفتند؛ شاید به این دلیل ساده که می‌توانستند رودرروی فیلم‌های مهم این سال‌ها قرار بگیرند و عرصه را برای فیلم‌هایی که حقیقتاً سینما هستند تنگ کنند. انبوه فیلم‌های بی‌مایه‌ی ظاهراً کمدی و باطناً بی‌مزه‌ای که در این سال‌ها تولید شد حقیقتاً رقمی حیرت‌انگیز دارد. سال‌ها بود که چنین فیلم‌های بی‌مایه‌ای پشتِ هم تولید نمی‌شد تا سینمای ایران را به خاکستر بنشاند. انگار ریل‌گذاران این فیلم‌های بی‌مایه‌ای را که حتّا نمی‌شد یک‌بار هم تماشای‌شان کرد به فیلم‌های دیگر ترجیح می‌دادند و اصلاً عجیب نیست که یکی از بانیان این فیلم‌ها در شمار مخالفان آشکار سینماگران مستقل، از خانه‌ی سینمای ۲ می‌گوید و داعیه‌ی سینماگر بودن دارد و همه‌ی آن‌چه تولید می‌کند پرده‌های سینما را تسخیر می‌کند؛ بی آن‌که دیگر مثل بیست سال پیش محصولات شادی‌آورش فروش بالایی داشته باشند. زمانه دگر گشته است و آن‌ها از زمانه عقب افتاده‌اند.

در همین چهار سال سینمای مستقل ایران هرچند ضربه‌های هولناکی خورد و نفسش به شماره افتاد امّا راهش را ادامه داد و معلوم شد می‌تواند بی‌اعتنا به ریل‌گذاران و مدیرانی که دو روز بعد از تمام شدن دوره‌ی مدیریت‌شان از حافظه‌ی عمومی پاک می‌شوند و صرفاً به یک نام بدل خواهند شد، کاری را که درست است انجام دهد. سینمای ایران اگر هنوز زنده مانده و نفس می‌کشد مدیون همین سینمای مستقل است؛ نه سینمای دولتی و ریل‌گذاری شده‌ای که هیچ معلوم نیست واقعاً تا کجا ریل‌گذاری شده و هیچ معلوم نیست ایستگاه آخر کجا است و کسی خبر ندارد اگر قطار در یکی از همین روزهای آخر روی پلی برود مسافرانش را زنده به مقصد می‌رساند یا نه. پرونده‌ی مدیریت جواد شمقدری و هم‌کاران نهایتاً چند روز بعد از این‌که این نوشته را می‌خوانید بسته می‌شود امّا سینمای ایران به حیاتش ادامه‌ می‌دهد؛ امیدوارتر از این چهار سال که در سختی کامل گذشته و جشنواره‌‌ی فیلم فجر، این نور زمستانی، فرصت و موقعیتی است برای نشان دادن این حیات و سرزندگی. کم‌ترین خواسته‌ی سینماگران و سینمادوستان ایران انتخاب مدیرانی است که حقیقتاً سینما را بشناسند، درگیری‌های شخصی‌ را در کار دخالت ندهند، از سینماگران دفاع کنند و سینما را جدّی بگیرند و از یاد نبرند که همه‌ی این‌ها در این چهار سال به دست فراموشی سپرده شده بودند و از یاد نبرند که اگر امید را از آدمی بگیرند چیزی از او نمی‌ماند و امید است که سینمای ایران را زنده نگه داشته.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : سینمای ایران ، یادداشت