شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

minute de vérité

   

آفتاب این ساعت نیست. نور هست ولی آفتاب نیست. میز همیشه همین‌جاست. پایینِ پنجره. پنجره باز می‌شود به کوچه. خلوت است این ساعت. مثل چند ساعت پیش. یا دیروز. کتاب‌ها روی میز است. لپ‌تاپ هم هست. دفترچه‌ی قرمز هم. خانه هم ساکت است. مثل کوچه. مثل چند ساعت پیش.

کتاب را برمی‌دارم. دوباره می‌خوانمش. این‌بار دقیق‌تر. انگار بهتر بفهمم این حرف‌ها را: زندگی صف منظّمِ اشباح است و خدا می‌داند چرا وقتی در آغوش می‌گیریم‌شان این‌قدر دل‌تنگیم. چرا وقتی تماشای‌شان می‌کنیم، وقتی می‌روند تا به سایه‌ها ملحق شوند، این‌قدر غم داریم.

مکث می‌کنم. از نو می‌خوانم. صفحه‌ای دیگر: می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم و فشاری بی‌حد ما را به عقب هُل می‌دهد. می‌گویند قصّه‌نویس‌ها نمی‌فهمند که این چیزها یعنی چی؛ که اسیرِ تارهای‌شان می‌شوند. می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم. همین‌قدر در فشار.

از پنجره آدمی پیداست. در پیاده‌رو. ورق می‌زنم: داریم شفّاف می‌شویم. ابرها هم زیاد می‌شوند. تاریخ ــ همه‌ی تاریخ ــ پشتِ این پنجره است. چه فایده‌ای دارد فرار؟

دیر است. به کار باید رسید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢