شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Plein soleil

 

 

کسی نیست. آفتابِ این سه‌شنبه مشکوک است. در راه درخت نیست. رودخانه نیست. دیوار نیست. سایه هست. کمی جلوتر از این‌جا. به دیوار فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. دیوار اگر بود پناهِ دست بود. به رودخانه فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. رودخانه اگر بود آفتابِ این سه‌شنبه این‌همه مشکوک نبود. هنوز مانده تا برسیم به رودخانه. چند کوچه بالاتر است. انتهای کوچه. خاطره‌‌ها چه پُررنگ می‌شوند در آفتابِ این سه‌شنبه.

ــ گوش می‌کنی؟

ــ چرا رودخانه باید از این کوچه بگذرد؟

ــ همیشه نیمکتی برای نشستن هست.

ــ ساعتِ بازیِ بچّه‌هاست.

ــ قرارِ ما همیشه همین ساعت است.

ــ دلم برای پاییز تنگ شده.

ــ گاهی آدم دلش نمی‌خواهد.

ــ خیال می‌کنی.

ــ گاهی آدم به رودخانه فکر می‌کند.

ــ همین نیمکت است. روبه‌روی سُرسُره.

ــ گاهی آدم به رفتن فکر می‌کند.

ــ چرا فکر می‌کند؟ چرا نمی‌رود؟

می‌رود. به درخت خیره می‌شود و می‌رود. آفتاب عمود می‌تابد و می‌رود. سایه در کوچه کش می‌آید و می‌رود. گیج می‌شود. چه آفتابِ داغی. می‌گوید متأسفم. چشم به رودخانه می‌دوزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢