شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Seuls les anges ont des ailes

 

 

صبح خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. خیال می‌کنی فروردین است. اردی‌بهشت. بهار است هنوز. صندلی را گذاشته‌ای رو به آفتاب. هنوز مانده تا گُل‌های قالی در آفتاب غرق شوند. خیال می‌کنی پنج‌شنبه است. اردی‌بهشت. عصر. رفته‌ای قدم بزنی که می‌رسی به رودخانه. خیال می‌کنی سه‌شنبه است. هنوز دی نیست. آخر آبان. رفته‌ای به تماشای تابلوهای رنگارنگ. شبْ بیرونِ در چشم‌به‌راه است.

ــ کجا رفته بودی؟

گوش می‌کنم. صدای نَفَس‌های مادری در خواب. خیال می‌کنم اسفند. خیال می‌کنم اردی‌بهشت. خیال می‌کنم کافه‌ای که همیشه خلوت است. همیشه دو صندلی برای نشستن دارد.

ــ کجا رفته‌ بودی؟

صبح خلاصه می‌شود در تو. همیشه بهار است تابستان.

ــ خیال می‌کنی نمی‌بیندش؟

ــ سرش به کتاب گرم است.

ــ بالا را نمی‌بیند؟

ــ می‌بیند؟

ــ حواست نیست. خیال می‌کنی نیست. هست. همان‌جاست که بوده. همان‌جور که لم داده. آرام. خواب می‌بیند اردی‌بهشت را.

نوشته است حاملانِ عرش‌اند.

می‌خواند حاملانِ عرش‌اند.

کتاب را نمی‌بندد. بالا را می‌بیند. بهشت در یک‌قدمی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢