شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من همه ي عمر كافه چي بودم ...


جايي از فيلم « محبوب م كلمنتاين » ( ساخته ي جان فورد ) ، وقتي « داك » از كافه مي زند بيرون ، « وايات » و « مك » به « كلمنتاين » نگاه مي كنند كه ايستاده در آستانه ي در . « كلمنتاين » سرش را خم مي كند و يك لحظه همان جوري مي ماند ؛ بعد هم مي رود . « وايات » نگاهي مي كند به مشروب ش ، سرش را مي آورد بالا و كافه چي را نگاه مي كند . مي پرسد : « مك ، هيچ وقت تا حالا عاشق بودي ؟ » و « مك » هم جواب مي دهد : « نه ، من همه ي عمرم كافه چي بودم » . ديروز اين تكه ي دل پذير را براي دوستي تعريف كردم كه سؤالي خصوصي كرده بود و مي خواست سر از كار من در بياورد . اين هم روش خوبي ست كه تكه يي از يك فيلم را تعريف كني و بعد بحث را بكشاني به جايي كه خودت مي خواهي . كاري كه من كردم هم همين بود . بعدش شروع كردم به گفتن چيزهايي كه در سينماي « فورد » مي پسندم . از « مردي كه ليبرتي والانس را كشت » گرفته تا « دختري با روبان زرد » . لازم نيست بگويم كه آن دوست هم فهميد نبايد سؤالاتي از اين دست بپرسد و از من خواست براي ش بگويم كدام تكه از « دره ي من چه سبز بود » را مي پسندم و اساسا كدام شخصيت ش باب دندان من ست . همه ي حرف ها كه تمام شد و ديدم قرار نيست چيز ديگري بگويم و او هم نمي خواهد چيزي بپرسد راه افتادم توي خيابان . بدون سينما يك جاي زندگي ما يك جورهايي خالي ست ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸۱
برچسب‌ها :