شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزهایی هست که نمی‌دانی

 

ری داناوان کارچاق‌کن است؛ یعنی کارها را رو به راه می‌کند؛ یعنی همیشه آدم‌هایی هستند که دست به کاری زده‌اند که نباید می‌زده‌اند و همیشه آدم‌هایی هستند که باید راهی پیدا کنند تا کسی از این کارها باخبر نشود. امّا کارچاق‌کن که نمی‌تواند سرِخود کار کند؛ باید تابعِ دیگری باشد و دیگری بیش‌ترِ وقت‌ها وکیلی‌ست که ظاهراً باید راه‌های قانونی را پیشِ پای موکّلانش بگذارد؛ امّا حقیقت این است که گاهی قانون هیچ راهی پیشِ پای‌شان نمی‌گذارد جز این‌که خود را تسلیم کنند و آماده‌ی انجامِ حُکمی عادلانه شوند.

پس طبیعی‌ست که این‌جور وقت‌ها وکلای زبده دنبالِ راهی باشند که موکّلانِ عزیزشان را به کفِ باکفایتِ قانون نسپارند و یکی از راه‌ها استخدامِ کارچاق‌کن‌هاست. کارچاق‌کن ظاهرش شبیه خلاف‌کارهای حرفه‌ای نیست؛ هرچند ممکن است ردّی از خشونت در چهره‌اش باشد، مثلاً جای زخمی کنارِ ابروها یا در پیشانی یا اصلاً چشم‌هایی که گاهی سرشار از خشونتند و خبر از کینه‌ای ازلی می‌دهند؛ کینه‌ای که انگار هیچ‌چیز جلودارش نیست و حتّا گذشتِ زمان هم که ظاهراً همیشه مرهمِ دردهاست نتوانسته چاره‌‌ای برایش بیندیشد.

با چنین هیبت و هیئتی‌ست که ری داناوان را می‌شناسیم؛ مردِ مصمّم و حرفه‌ایِ رازداری که اگر به حرف بیاید دنیا زیر و زبر می‌شود؛ امّا حرفه‌ای‌ها همیشه سکوت را به گفتن ترجیح می‌دهند و خوب می‌دانند کلمات چه‌قدر دردسرسازند و هر کلمه‌ای که به زبان بیاید و رازی برملا شود آسمان را به زمین می‌رساند.

بااین‌همه خشونت تنها اسلحه‌ی ری داناوان نیست؛ خشونت هم راهی‌ست برای رسیدن به هدف؛ مثل همان هفت‌تیری که گاه و بی‌گاه در دستش جا خوش می‌کند؛ گاهی به نشانه‌ی تهدید و گاهی به‌عنوان تنها راهی که می‌شود از خود دفاع کرد. گاهی با کلمات نمی‌شود دیگری را مجاب کرد. گاهی فقط هفت‌تیر است که دیگری را سرِ جایش می‌نشاند و هفت‌تیر همیشه خطرناک است؛ مثلِ گلوله که همیشه بد است و زندگی را در لحظه از آدمی می‌گیرد.

همیشه چیزهایی هست که باید از دیگران پنهانش کرد و گستره‌ی دیگران گاهی حتّا نزدیک‌ترین آدم‌ها را در بر می‌گیرد؛ این است که ری داناوان همیشه چیزهایی را از همسرش پنهان می‌کند؛ چیزهایی را که بهتر است نداند و این ندانستن گاهی انگار به سودِ آدمی‌ست بی‌آن‌که خودش بداند.

زندگی برای اَبی داناوان درست از لحظه‌ای سخت می‌شود که سر از چیزهایی درمی‌آورد که نباید؛ چیزهایی که در شمارِ رازهای ری داناوان است و یکی از این چیزها سر درآوردن از کسب‌وکارِ اوست؛ این‌که ری داناوان چه می‌کند؟ کجا می‌رود؟ شغلش چیست و این‌همه ثروت و سرمایه را از کجا آورده؟

امّا رگه‌های خشونتی که در وجودِ ری داناوان هست ارثِ پدری‌ست؛ پدری که خودِ ری داناوان مقدّماتِ دستگیری و زندانی‌ شدنش را سال‌ها پیش فراهم کرده تا همه‌ی عمر را دور از بچّه‌هایش بگذراند؛ جایی که بچّه‌ها از آسیب‌های همیشگی‌اش در امان باشند. چه توقّعی می‌شود از پدری داشت که خانواده را رها می‌کند و عیش و طرب را به بچّه‌های خود ترجیح می‌دهد؛ بی‌اعتنا به این‌که بچّه‌ها در غیابش چه می‌کنند و چه سوداها که در سر می‌پرورانند؟

همین است که یکی از بچّه‌ها می‌رود بالای بام و خودش را پرت می‌کند از بالا؛ دختری که دیگر این زندگی را دوست نمی‌دارد. وضعیتِ برادرها هم از این بهتر نیست. همه گرفتارند و هر کسی گرفتارِ چیزی. همین چیزهاست که ری داناوان را مدام مصمّم‌تر از پیش می‌کند؛ انگار فکر می‌کند بارِ زندگیِ همه‌ی خانواده‌ را گذاشته‌اند روی دوشش و آدمی مگر چه‌قدر توان دارد و چه‌قدر می‌تواند از پسِ همه‌چیز بربیاید؟

وقتی نمی‌شود همه‌چیز را مثلِ روزِ اوّل کرد و وقتی نمی‌شود خاطره‌های تلخِ گذشته را فراموش کرد فقط انتقام است که به کار می‌آید و گاهی فقط انتقام است که آدمی را به زندگی امیدوار می‌کند؛ فکر کردن به این‌که ممکن است روزی به‌جای حل کردنِ مسأله‌ای که همه‌ی این سال‌هایش را نیست‌ونابود کرده صورتِ مسأله را پاک کند؛ یعنی آدمی را از سرِ راه بردارد که زندگی‌اش را تباه کرده و تباه کردنِ زندگی انگار گناهی نیست که بشود آن‌را بخشید و ری داناوان اگر کاری می‌کند و حرفی می‌زند برای فکر نکردن به این چیزهاست؛ به این زندگیِ خودش را از کودکی تباه کرده‌اند و حالا که پدر است باید از بچّه‌هایش مراقبت کند که دیگران زندگی‌شان را تباه نکنند.

امّا در همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد و آدمی به همه‌ی چیزهایی که طلب می‌کند نمی‌رسد.

ری داناوان

 ـــــ عنوانِ یادداشت نامِ فیلمی‌ست ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢