شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود

 

 

ــــ رونوشت به رئیس سازمانِ سینمایی ایران ــــ

میراثی که جواد شمقدری و شرکاء برای دکتر حجّت‌اللّه ایّوبی به جا گذاشته‌اند میراثِ خوشایندی نیست؛ سینمایی که از ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ جان گرفته بود گرفتارِ بی‌تدبیری و بی‌سلیقگیِ مدیرانی شد که حقیقتاً چیزی از سینما نمی‌دانستند و شماری از آنان وقتی روی صندلیِ مدیریّتِ سینما نشستند گمان بردند که باید در مقامِ خطیبی توانا و فیلسوفی آشنا به حقایقِ هستی دست به کندوکاو در ماهیّتِ سینما بزنند و پیش از همه به تعریفی تازه از سینما برسند و در وهله‌ی بعد با چند کلمه و عبارتِ نوظهور چیزی به‌نامِ سینمای ملّی را تعریف کنند و مصداق‌هایی برایش برشمارند که صرفاً در کلمات می‌گنجند و پای فیلم‌سازی که در میان باشد نتیجه‌اش حوصله‌ی تماشاگران را سر می‌برد و سالن‌های سینما را خالی‌تر از همیشه می‌کند.

حقیقت این است که سینمای ایران در این سال‌ها مدیران لایقی نداشته و مدیرِ لایق ظاهراً کسی‌ است که راهی برای گشودنِ گره‌های بی‌شمارِ این سینما باز کند؛ نه این‌که در مقامِ فیلسوفی چیره‌دست کلماتی را به زبان آوَرَد که سینماگران از آن کلمات سر درنیاورند و نفهمند مدیرِ تازه در جست‌وجوی چه چیزی است و چرا به‌جای توضیحِ شرحِ وظایفش و برنامه‌هایی که برای احیای سینمای نیمه‌جانِ ایران دارد از فلسفه و باقیِ علوم می‌گوید. از یاد نبرده‌ایم که چند سالی پیش از این مدیرِ بنیادِ سینماییِ فارابی در جلسه‌ی مطبوعاتی یکی از دوره‌های جشنواره‌های فیلمِ فجر، در توضیحِ پوستری که آن سال برای جشنواره‌ طرّاحی شده بود از کِرِینِ نباتیحرف زد و از یاد نبرده‌ایم که لحظه‌ای بعد در پاسخِ خنده‌ی حاضران در آن جلسه گفت من دارم بحثی جدّی می‌کنم و خنده به این بحث نشانه‌ی نادانیِ آن‌ها است که از معنای این عبارت سر درنمی‌آورند. حقیقت این است که کِرِینِ نباتیاگر معنایی هم داشته باشد جای گفتن از آن در جلسه‌ی مطبوعاتیِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر نیست.

همین‌طور است عبارتِ غریب سینمای معناگراکه نقشِ پُررنگی در انحرافِ سینمای ایران بازی کرده و نتیجه‌ی تلقّیِ ساده‌انگارانه‌ی مدیرانی که این عبارت را واردِ ادبیّاتِ سینماییِ ایران کردند چیزی جز فیلم‌های کم‌مایه‌ای نبود که حتّا در اوّلین دیدار هم حوصله‌ی تماشاگران را سر می‌بُردند. این خطر‌ی است که این روزها به‌واسطه‌ی معرّفیِ بعضی مدیرانِ سینمایی، از نو، سینمای ایران را تهدید می‌کند؛ این‌که مدیران به‌جای برنامه‌ریزی و فراهم کردنِ راهی برای تولیدِ بیش‌تر و البتّه باکیفیت‌تر در سینمای ایران به نظریه‌پردازی در بابِ چیستی و چگونگیِ سینما بپردازند و اندیشه‌های خود را تنها راه‌کارِ بهبودِ سینمای ایران بدانند؛ غافل از این‌که کارِ اجرایی حقیقتاً ربطی به نظریه‌پردازی ندارد.

به‌واسطه‌ی همین نظریه‌پردازی‌ها بود که سینمای ایران در این هشت سال مدام بی‌جان‌تر از سالِ قبل شد و به‌واسطه‌ی نظریه‌پردازی‌ها بود که از یک‌سو محصولاتِ بی‌مایه‌ای مثلِ اخراجی‌هالقبِ پُرفروش‌ترین فیلمِ تاریخ سینمای ایران را می‌گیرند و از سوی دیگر فیلم‌هایی مثل راهِ آبیِ ابریشمو فرزندِ چهارمو فیلم‌هایی از این دست ملقّب شوند به صفتِ فیلم‌های فاخر؛ بی‌آن‌که معلوم شود این فخر از کجا می‌آید و این فخری است که مدیرانِ سینمایی نثارِ خویش کرده‌اند یا فخری که به سینمای بخشیده‌اند؛ آن هم در حالی که فیلم‌سازی مثل بهرام بیضایی چاره‌ای جز دوری از وطن نمی‌بیند و به سرزمینی دیگر می‌رود تا دست‌کم در دانشگاه‌های آن کشور از اسطوره‌ها و فرهنگِ ایران بگوید و در عوض این‌جا مدیرانِ سینمایی بی‌آن‌که به این چیزها فکر کنند، عرصه را برای فیلم‌سازی مثل اصغر فرهادی تنگ می‌کنند و یک‌بار درباره‌ی اِلی...اش تا پای توقیف می‌رود و یک‌بار جداییِ نادر از سیمیناش رسماً تعطیل می‌شود تا بعد همان مدیری که حکم به توقیف و تعطیلیِ فیلم داده از لابی با آکادمیِ اُسکار بگوید و این‌که اگر این لابی‌گری صورت نمی‌گرفت جایزه‌ی اُسکار به جداییِ نادر از سیمیننمی‌رسید.

سینمای ایران در این هشت سال بزرگ شده است و این بزرگی البته ربطی به رشدِ طبیعی‌اش ندارد. زیاد از حد فربه شده است؛ مثلِ کودکی که در سنّ رشد است و والدینِ گرامی‌اش به‌جای آن‌که توصیه‌ی حکیمانه‌ی اطبّای حاذق را به جان بخرند و غذاهایی را پیش روی کودک بگذارند که سلامتِ جسمی و روحی‌اش را تضمین کند، همه‌ی آن چیزهایی را که به تنقّلاتِ ناسالم مشهورند پیشِ رویش گذاشته‌اند و اجازه داده‌اند هر قدر که می‌خواهد و دوست می‌دارد چیپس و پفک و ذرّتِ بوداده و باقیِ مأکولاتِ ناسالم را روانه‌ی جسمش کند و نتیجه‌ی چنین اجازه‌ای البته رشدِ ناگهانیِ او است؛ فربه شدنش و آشکار شدن چربی‌ها در تمامی بدن بی‌آن‌که جسمش ذرّه‌ای قوّت داشته باشد و اوّلین بیماریِ فصلی که از راه برسد او را نقشِ زمین می‌کند و در بسترِ بیماری می‌اندازد و طبیعی است که بدنی چنین ضعیف را نمی‌توان به‌سادگی درمان کرد. حال و روزِ سینمای ایران در این هشت سال به همین طفلِ معصوم شبیه است که قربانیِ ناآگاهیِ والدین گرامی‌اش شده که خیال کرده‌اند با چیپس و پفک و کیک‌های پف‌کرده و آن‌چه در پیشخانِ سوپرمارکت‌ها موجود است و آگهی‌های رنگانگش از بام تا شام شبکه‌های تلویزیونی را پُر کرده می‌شود زندگی کرد و قوی ماند و آسیب ندید.

در فصلِ مشهوری از فیلمِ کمال‌المُلکِعلی حاتمی که نقّاشِ جوان و هنرش را به ناصرالدین‌شاه معرّفی می‌کنند، شاهِ قاجار که هم اهلِ طرّاحی بود و هم به عکّاسی علاقه داشت و هم شعر می‌سرود و فرانسه را تاحدودی بلد بود و سفرنامه‌ها و روزنامه‌ی خاطراتش را ظاهراً خودش می‌نوشت، در جوابِ عضدُالمُلک که می‌خواهد با چاپلوسی مهرِ خود را بیش‌تر در دلِ شاه جای دهد و لابد منصبی بالاتر از این بگیرد و می‌گوید «ان‌شاءَاللّه که سالِ آینده، این باغبانِ پیرِ خدمت‌گزار، توفیقِ تقدیمِ نهالِ بُرومندِ دیگری داشته باشد.» جوابی می‌دهد که باید به مدیرانِ سینماییِ ایران یادآوری‌اش کرد. شاهِ قاجار می‌گوید «امیدوار نباشید؛ مدرسه‌ی هنر مزرعه‌ی‌ بلال نیست آقا که هرسال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌ی‌ درخشان؛ الباقی سوسو می‌زنند.» حقیقت این است که پاسخِ واقع‌بینانه‌ی ناصرالدّین‌شاهِ قاجار را باید به خطّ خوش نوشت و بر دیوارِ مدیرانِ سینمایی نصب کرد.

در چنین موقعیتی برگزاریِ جلسه‌هایی موسوم به کارگروه‌ که قرار است پیشنهادهای تازه‌ای به مدیرِ تازه‌ی سینمای ایران بدهد بیش از آن‌که مایه‌ی امیدواری باشد مایه‌ی نگرانی است؛ به این دلیلِ ساده که بخشِ اعظم شرکت‌کنندگان در این جلسات در این هشت سال هم نقشِ پُررنگی در سینمای ایران داشته‌اند و ظاهراً هر آن‌‌چه بر سینمای ایران در این هشت سال آمده نتیجه‌ی هم‌فکریِ بخشِ اعظمِ آن‌ها هم هست.

رئیسِ تازه‌ی سازمانِ سینماییِ ایران البتّه نیّتِ خیر دارد و می‌خواهد ویرانه‌ای را که برایش به ارمغان گذاشته‌اند ترمیم کند، امّا حقیقت این است که انتخابِ اعضای این کارگروه‌ها نشان می‌دهد که جلسه‌ها برگزار می‌شوند و نتیجه‌ای دستِ آخر نصیبِ سینمای ایران نمی‌شود و چه تلخ است که دوره‌ی مدیریّتِ دکتر ایّوبی هم سرشار از همان چیزهایی باشد که چهار سال مدیریّتِ جواد شمقدری و شرکاء را پُر کرده بود و چه حیف که در کارگروهِ تولید و حمایت از فیلم‌سازی خبری از فیلم‌سازانِ مستقل و جوانِ سینمای ایران نیست؛ فیلم‌سازانی که در این هشت سال از هر کمکِ دولتی محروم بودند و بااین‌همه فیلم‌هایی ساختند هزار مرتبه بهتر و دیدنی‌تر از فیلم‌های کسانی که بودجه‌های کلان در اختیار داشتند. کاش آقای ایّوبی فراموش نکنند که سینمای واقعی ایران محصولِ کار همین فیلم‌سازانِ جوان و مستقل است نه فیلم‌سازانی که همیشه دور و برِ مدیرانِ سینمایی می‌گردند و با هر مدیر طوری حرف می‌زنند که انگار میانه‌شان با مدیرِ قبلی خوب نبوده.

حال و روزِ سینمای ایران هنوز نگران‌کننده است. خبرهای خوشی در راه است؟ امیدواریم. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یادداشت ، سینمای ایران