شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بچّه‌های آسمان

 

وجدهی هیفاء المنصور شباهتِ غریبی به فیلم‌های کانونیِ سینمای ایران دارد و فیلم‌های کانونی انگار گستره‌ی عظیمی‌ از فیلم‌هایی‌‌ست که سال‌های سال در بخشِ سینماییِ کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانانِ ایران تولید شدند؛ از اوّلین فیلم‌های عبّاس کیارستمی که هنوز الگوی شماری از فیلم‌سازانِ جوانِ سینمای ایران‌اند تا فیلم‌هایی که سال‌ها بعد فیلم‌سازی مثلِ محمّدعلی طالبی ساخت و البته بچّه‌های آسمانِ مجید مجیدی که انگار یکی از مهم‌ترین فیلم‌های کانونی در همه‌ی این سال‌هاست (شاید ‌مهم‌ترین فیلمِ کانونی بعد از انقلاب) و تقریباً همه‌ی آن نشانه‌هایی را که سال‌ها در فیلم‌های کانونی تکرار شده بودند کنارِ هم چید و نتیجه‌ی کار آن‌قدر دیدنی بود که نامش در شمارِ پنج نامزدِ نهایی بهترین فیلم خارجیِ سالِ اُسکارِ ۱۹۹۸ آمد؛ هرچند بازی را به کمدیِ تلخِ روبرتو بنینی باخت.

با تماشای وجدهی هیفاء المنصور می‌شود به این فکر کرد که اوّلین کارگردانِ سینمای عربستانِ سَعودی، در اوّلین فیلمِ عربستانِ سَعودی، عنایتِ خاصّی به این فیلمِ مجیدی و ای‌بسا باقیِ فیلم‌های کانونیِ ایران که در جشنواره‌های جهانی به نمایش درآمده‌اند داشته و این شیوه‌ی فیلم‌سازی را به‌عنوانِ الگو انتخاب کرده. نتیجه‌ی کارْ البتّه فیلمی‌ است پیش‌بینی‌پذیر و نیمی از فیلم که بگذرد می‌شود حدس زد که داستان به کجا می‌رسد و دخترکی به‌نامِ وجده‌ که خود را به آب و آتش می‌زند تا صاحبِ دوچرخه شود و مثلِ پسرک‌های هم‌سنّ‌وسالِ خود شهرِ ریاض را زیرِ پا بگذارد چه عاقبتی خواهد داشت و به آرزویش می‌رسد یا نه.

امّا در مواجهه با فیلمی مثلِ وجده انگار کشفِ این شباهت‌ها در درجه‌ی دوّمِ اهمیّت است و مهم‌تر از هر چیزی انگار این است که کارگردانِ وجده زنی‌‌ست اهلِ عربستانِ سَعودی؛ هرچند ظاهراً چند سالی در مصر ادبیّاتِ تطبیقی خوانده و سالیانِ دیگری را در استرالیا به تحصیل در رشته‌ی سینما پرداخته و پیش از این فیلم‌های کوتاه و البته مستندی به‌نامِ زنانِ بی‌سایه ساخته که ظاهراً مقدّماتِ ساختِ فیلمِ داستانی را برایش فراهم کرده. غریب و باورنکردنی‌‌ست که اوّلین فیلمِ سینماییِ کشوری را که در این سال‌ها به کشوری مردسالار مشهور بوده زنی جوان ساخته که البتّه در بیش‌ترِ عکس‌هایش نشانی از پوششِ مرسومِ زنانِ آن سرزمین را نمی‌توان دید و شخصیّت‌های فیلمِ اوّلش هم عمدتاً زن‌هایی هستند که در حریمِ خصوصی‌شان نشانی از آن پوششِ مرسوم و متداول را ندارند؛ به این دلیلِ ساده که در اندرونیِ خانه، یا زیرِ سقفِ مدرسه‌ای که پنجره‌هایش از دسترسِ مردان دور است، نیازی به چنین پوششی نیست.

البتّه که این نکته‌ی عجیبی‌‌ست در تماشای وجدهی هیفاء المنصور؛ چرا که فیلم هیچ شباهتی به تصویرِ همیشگی‌ای ندارد که تماشاگران همیشه به‌واسطه‌ی تصویرهای تلویزیونیِ یک‌شکل و محدود از عربستانِ سَعودی دیده‌اند؛ هرچند نباید از یاد برد که داستانِ وجده در ریاض می‌گذرد؛ شهری که کم پیش می‌آید تصویری از آن ببینیم (اصلاً تصویری از ریاض دیده‌ایم؟ ظاهراً حضورِ بیگانگان در این شهر ممکن نیست) و البتّه چیزی که در فیلمِ هیفاء المنصور می‌بینیم شبیه همه‌ی شهرهای عربی‌‌ست و زنان از خانه که بیرون می‌روند با پوششِ سیاه و پارچه‌ای روی سر ظاهر می‌شوند تا بیگانه‌ای چشمش به روی‌ آن‌ها نیفتد و فرقی نمی‌کند برای دیدنِ دوستی به بیمارستان بروند یا برای خریدِ لباسی قرمز سر از پاساژهای بزرگِ شهر درآورند. این تصویری‌‌ست از بیرونِ خانه‌ها؛ از خودِ شهر و مردمانی که عموماًصاحبِ یک زندگیِ نسبتاً معمولی‌اند؛ یا دست‌کم آن‌ها که ما می‌بینیم و از نزدیک زندگی‌شان را تماشا می‌کنیم صاحبِ چنین زندگی‌ای هستند؛ طبقه‌ی متوسّطی که ظاهراً همه‌ی اسبابِ عیش و عشرتِ مُدرن را واردِ خانه کرده‌اند؛ از تلویزیون‌های عظیم و دستگاه‌های پلی استیشن گرفته تا مایکروفری که می‌شود به سرعتِ برق و باد همه‌چیز را در آن گرم و آماده‌ی خوردن کرد و البته موسیقی‌های غیرِ عربی‌ِ انگلیسی‌زبانی که گاه و بی‌گاه از ضبط‌های کوچک و بزرگ به گوش می‌رسند.

همه‌چیز مهیّاست برای تغییری در سبکِ زندگی؛ برای تغییر دادن شیوه‌ی نگاه به زندگی و آدم‌ها؛ امّا این ظاهرِ زندگی‌ست که تغییر کرده و اصل و اساس‌اش همان است که بوده. مهم نیست که پدرِ وجده وقتی به خانه می‌آید به مخدّه‌ای تکیه می‌کند و با پلی استیشن بازی می‌کند؛ بازی‌ای که البتّه بلد نیست و مدام می‌بازد؛ مهم این است که مردسالاری هنوز ادامه دارد و نشانه‌های این مردسالاری در لحظه‌های مختلفِ فیلم آشکارا می‌شود دید؛ مثلاً در کنایه‌ای که مادرِ وجده به شوهرش می‌زند و می‌گوید چرا مادرشوهر باید برای پسرش زنِ دوّم بگیرد و جوابی که بعداً می‌شنود؛ این‌که مادرش دوست دارد نوه‌اش پسر باشد و به همین امید زنده است؛ همین‌طور در شجره‌نامه‌ای که پدر به دیوارِ خانه زده و فقط نامِ پسران در آن آمده و وجده هم که جر‌ئت می‌کند و نامش را روی تکّه‌کاغذی می‌نویسد و با سوزن به شجرنامه سنجاق می‌کند کمی بعد می‌بیند کاغذ مچاله شده و روی شجره‌نامه نیست.

فقط هم در محیطِ خانه نیست که نگاهِ مردانه حرفِ اوّل و آخر را می‌زند؛ در مدرسه هم اوضاع از همین قرار است. خانمِ مدیر مدرسه درست بعد از این‌که اعلام می‌کند وجده برنده‌ی مسابقه‌ی حفظِ قرآن شده از او می‌پرسد که می‌خواهد با پولِ جایزه‌اش چه کار کند و وجده که دروغ گفتن را بلد نیست و خیال می‌کند باید حقیقت را گفت آرزوی قلبی‌اش را به زبان می‌آورد؛ این‌که با آن پول می‌رود به دوچرخه‌فروشی و دوچرخه‌ای را که دلش می‌خواهد می‌خرد. بچّه‌های مدرسه از شنیدنِ این حرف می‌خندند ولی خانمِ مدیر اخم می‌کند و می‌گوید بهتر نیست این پول را به برادرانِ فلسطینی‌اش کمک کند؟ بعد هم می‌گوید همه‌ی پول به اسمِ وجده به دستِ آن‌ها می‌رسد. امّا مسئله اصلاً این کمک نیست؛ این است که می‌گوید دوچرخه‌سواری به دردِ دخترها نمی‌خورد و اساساً دوچرخه‌سواری کارِ مردهاست. البتّه قرار نیست حرف‌های خانمِ مدیر حرفِ آخر باشد؛ همین است که مادرِ وجده دست‌به‌کار می‌شود و آن پیراهنِ قرمزِ مهمانی را پس می‌دهد تا با پولش دوچرخه‌ای برای وجده بخرد؛ به این دلیلِ ساده که شوهرش تسلیمِ حرف‌های مادرش شده و زنِ دوّم گرفته که شاید نسلش منقرض نشود و پسری به دنیا بیاید که نامش روی آن شجره‌نامه نوشته شود؛ نه این‌که دوباره صاحبِ دختری شود که هرقدر هم افتخار بیافریند جای خالیِ پسر را برای پدر پُر نمی‌کند.

دوچرخه‌سواریِ وجده در خیابان‌های ریاض و شور وشادیِ کودکانه‌اش پایانِ دل‌انگیزی‌ست واقعاً؛ به‌خصوص که دخترک حالا بهتر از پسرکِ هم‌سن‌ّوسالش رکاب می‌زند؛ آن‌قدر که سریع‌تر می‌رود و از او جلو می‌زند. ایده‌ی اصلیِ فمینیسم اگر برابریِ حقوقِ زن و مرد باشد و به جست‌وجوی اصلاحِ فکرِ مردمانِ جامعه برآید، وجده فیلمی فمینیستی‌ست و فکر کردن به این نکته وقتی به یاد بیاوریم با اوّلین فیلمِ سینماییِ عربستانِ سَعودی سروکار داریم حقیقتاً مایه‌ی حیرت و ای‌بسا شادمانی‌ست. مسئله این نیست که بزرگ‌ترها طبقِ چه قاعده‌ای رفتار می‌کنند؛ مسئله این است که نسلِ تازه فکر کردن را آموخته و به‌واسطه‌ی همین فکر کردن است که دستِ آخر به نتیجه می‌رسد. آینده از آنِ وجده و هم‌بازی‌اش است؛ دو کودکی که خیابان‌های ریاض را با دوچرخه‌های‌شان زیرِ پا می‌گذارند. به همین صراحت.

 وجده؛ ساخته‌ی هیفاء المنصور

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢