شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گاهی خسته می‌شود آدم

 

شلوغیِ میدان را نمی‌بیند این ورونیکای سرخوشی که در خودش غرق است. حواسش جای دیگری‌ست که کاغذهایش پخشِ زمین می‌شوند. تنه زده‌اند به او. بعد در رفته‌اند. کاغذها را که جمع می‌کند و راه می‌افتد تازه چشمش می‌افتد به اتوبوس گردش‌گری؛ به گردش‌گری که دوربینِ عکّاسی به دست دارد؛ دختری که عکس می‌گیرد از همه‌چیز و این همه‌چیز شاملِ آدم‌ها هم می‌شود و یکی از این آدم‌ها همین ورونیکایی‌ست که کاغذبه‌دست محوِ دخترِ گردش‌گر می‌شود؛ دختری که انگار خودِ اوست و بی‌آن‌که آن لحظه چشمش به ورونیکا بیفتد دوربین را رو به او می‌چرخاند. این ورونیکاست در قابِ ورونیک. روزهای آخرِ ورونیکا.

لم‌ دادن روی صندلی و منظره‌ای در دوردست را دیدن. این کاری‌ست که ورونیک در خانه‌ی پدرش می‌کند وقتی می‌گوید «از چند وقت پیش این احساس غریب به من دست داده که انگار تنها رها شده‌ام؛ درحالی‌که هیچ‌چیز تو زندگی‌ام عوض نشده.» و پدر انگار حرفِ دخترش را می‌فهمد که می‌گوید «مثلِ این‌که کسی از زندگی‌ات ناپدید شده باشد.» یکی رفته است بی‌آن‌که دیگری از رفتنش خبر داشته باشد؛ بی‌آن‌که دیگری از بودنش خبر داشته باشد. یکی مانده است بی‌آن‌که از مسؤلیّتِ تازه‌اش خبر داشته باشد؛ بی‌آن‌که همه‌چیز را به‌دقّت دیده باشد. 

این الکساندر است که کُنتاکتِ عکس‌های ورونیک را برمی‌دارد و می‌گوید این‌جا کجاست؟ فرانسه؟ و جواب می‌گیرد که لابد کراکوف. بعد می‌رسد به عکسی که او لحظه‌ی آخر گرفته بود «این تویی با مانتو؟» شک می‌کند ورونیک ولی جواب می‌دهد «نه، من نیستم.» عکس را می‌گیرد و انگشتش را آرام روی عکس می‌کشد. «مانتوِ من نیست.» گاهی آدم خالی می‌شود از حس. کُنتاکتِ عکس‌ها را مچاله می‌کند. دستی می‌کشد به صورتش. «من نیستم.» گریه می‌کند.

گاهی آدم از هیچ‌چیز خبر ندارد. گاهی عکس ثبتِ لحظه نیست فقط؛ پیش‌گویی‌ست؛ خبری از آینده است؛ چیزی‌ست که آدمی چشم‌انتظارش نبوده هیچ‌وقت. عکسْ زمانِ متوقّف است انگار. لحظه‌ای‌ست از زمان. زمان را نگه می‌داری از سرِ علاقه شاید. چیزی را می‌بینی، یا کسی را و دوست‌اش می‌داری. دوست‌ داشتنی را که در نگاه‌ات هست منتقل می‌کنی به عکس. قاب می‌گیری چیزی را که هست. قاب می‌گیری یکی را که دوست می‌داری. یا جایی را که دوست می‌داری. ثبتش می‌کنی به‌نیّتِ یادآوری شاید. می‌خواهی هر بار دیدنش تو را یادِ لحظه‌ای بیندازد که احساس کرده‌ای. زمانِ متوقّفِ عکس با دیدنش جریان می‌یاید انگار. سدّ و مانعی گذاشته‌ای تا چیزی را نگه داری برای وقتِ مناسب. زمانی که می‌خواهی. زمانی که شاید به چشمت بهترین زمانِ ممکن است. زمانی برای سردرآوردن از زندگیِ دوگانه شاید.

نوشته بود «زندگی یگانه است. آدم‌ها دوگانه و چندگانه‌اند. برای همین آدم خسته می‌شود؛ خیلی هم خسته.» درست نوشته بود؛ مثلِ همیشه. 

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢