شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازنده همه‌چی را می‌بَرَد


 


ـــــ بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــــ 

بزرگ‌ترین سرقتِ تاریخِ بریتانیا؟ ظاهراً که این‌طور است. یکی از شب‌های سپتامبر است که سارقانِ مسلّح با نقاب‌های مسخره‌ای روی صورت پا به پارکینگِ مؤسسه‌ی لارسن هاوس می‌گذارند و مدیرِ شعبه را گروگان می‌گیرند و اسلحه‌ای روی سرش می‌گذارند و وادارش می‌کنند همه‌ی درها را باز کند تا به گاوصندوقِ مؤسسه برسند و همه‌ی پولی را که آن‌جا هست و بعد باید به بانک‌های بریتانیا منتقل شود با خود ببرند و در را هم پشتِ سرشان ببندند و کارکنانِ بخت‌برگشته‌ی مؤسسه را زخمی و ترسیده در آن گاوصندوقِ خالیِ خالی رها کنند.

در روزهایی که سرقت‌های کوچک و بزرگ عمدتاً اینترنتی است و کسی کاری به کارِ اسکناس‌های ریز و درشت ندارد دزدیدنِ ۱۷۲ میلیون پوند ظاهراً به یک شوخی شبیه است.چه‌طور می‌شود ۱۷۲ میلیون پوند را دزدید بدونِ این‌که آب از آب تکان بخورد؟ همه‌چی ظاهراً به نقشه‌ای بستگی دارد که آدم‌ها می‌کشند؛ به این‌که از اوّل همه‌چی را خوب بسنجند و بعد دست به کار شوند. البته خودی‌ها داستان را از روزهای قبل از سرقتِ بزرگ شروع نمی‌کند؛ از لحظه‌ی سرقت شروع می‌کند که مدیرِ ترسیده و درب‌وداغانِ مؤسسه حاضر است هر کاری بکند که سارقانِ مسلّح دست به خشونت نزنند و کارکنانِ زیردستش را زخمی نکنند؛ چه رسد به این‌که یکی یا چند تا از آن‌ها را به ضربِ گلوله‌ای از پا درآورند. برای ما مثلِ روز روشن است که آقای مدیر ترسیده؛ که شوکه شده؛ که نمی‌داند دقیقاً چه اتّفاقی افتاده و چرا در همه‌ی این سال‌هایی که مدیریتِ این شعبه را به عهده داشته چنین اتّفاقی نیفتاده. البته جواب‌ِ همه‌ی این‌ چیزها را بعداً می‌فهمیم؛ وقتی در رفت‌وآمدهای زمانی و فلاش‌بک‌های مکرّرْ داستان از اوّل روایت می‌شود؛ از لحظه‌ای که اوّلین نقشه کشیده می‌شود تا لحظه‌ای که سرقت اتّفاق می‌افتد.

شاید وقتی در اوّلین فلاش‌بک‌ها آقای مدیر را می‌بینیم که از اتاقِ شیشه‌ای‌اش همه‌ی کارکنان را می‌پاید و حواسش به همه‌چی هست، خیال می‌کنیم تکلیفِ همه‌چی در همین صحنه‌های اوّل معلوم می‌شود. دخترکی لهستانی که ظاهراً زیرِ سنّ قانونیِ کار است و معلوم نیست چرا استخدامش کرده‌اند، در این مؤسسه کار می‌کند و کارش ظاهراً این است که اسکناس‌‌های کهنه‌‌پاره‌ای را از فرطِ استفاده فرسوده شده‌اند کنارِ هم جمع کند و مبلغِ کلّی را حساب کند و همه را بریزد توی سبدی که بعد روانه‌ی گاوصندوق شود تا روزی و روزگاری به بانک‌ها برسد و بعد دوباره خمیرش کنند. در میانه‌ی کار است که دخترک لحظه‌ای وسوسه می‌شود که اگر یکی دو تا از این اسکناس‌ها را بگذارد تو جیبِ خودش چه اتّفاقی می‌افتد؟ واقعیت این است که نباید هیچ اتّفاقی بیفتد و او هم بیست پوند را به‌جای خالی کردن در سبد تو جیبش می‌گذارد. امّا مشکل این‌جا است که آقای مدیر از آن بالا، در اتاقِ شیشه‌ای‌اش، ناظرِ این سرقتِ کوچک است و نظارتِ عالیه‌اش او را وامی‌دارد به این‌که گوشیِ تلفن را بردارد و با حراستِ مؤسسه تماس بگیرد تا نگهبانِ سیاه‌پوست بیاید و دخترک را بیرون بفرستد. چیزی که آقای مدیر خبر ندارد این است که این تماس مقدّمه‌ی یک پیوند است و نگهبانِ سیاه‌پوست که دلش به حالِ دخترکِ سفیدپوست سوخته، شماره‌ای را بهش می‌دهد که تماس بگیرد و شغلِ تازه‌ای برای خودش دست و پا کند. بااین‌همه این هم ظاهراً خیلی مهم نیست؛ چون خیال می‌کنیم با مدیری طرفیم در نهایتِ درست‌کاری که حاضر نیست هیچ خطایی در مؤسسه‌اش اتّفاق بیفتد. کمی بعد که حساب‌های مؤسسه رسماً به مشکل می‌خورند و عدد و رقم‌ها مدام کم و کم‌تر می‌شوند آقای مدیر چاره‌ای ندارد جز این‌که از جیب خرج کند و یک‌بار حتّا پنجاه هزار پوند از حسابِ خودش برمی‌دارد و می‌گذارد کنارِ پول‌های مؤسسه که بالادستی‌ها ناراحت نشوند.

امّا نقشه‌ی سرقتِ بزرگ هم کارِ همین آقای مدیر است؛ همین آقای مدیری که زبانش گاه و بی‌گاه می‌گیرد و بعضی کلمه‌ها را چند بار تکرار می‌کند و گاهی آن‌قدر بی‌دست و پا به‌نظر می‌رسد که آدم فکر می‌کند چه‌قدر بی‌چاره است. مسئله‌ی اساسی نقشه است؛ نقشه‌ای که مو لای درزش نرود و همه را به حیرت وادارد. این کاری است که آقای مدیر به‌ کمکِ دو تا از کارکنانِ مؤسسه می‌کند؛ دو تا از کارکنانی که تماشای هر روزه‌ی انبوه، پول‌ها کم‌کم وسوسه‌شان کرده و سعی می‌کنند هفته‌ای چند بار دسته‌ای از اسکناس‌ها را با خود بیرون ببرند و ظاهراً مشکلی هم برای خارج کردنِ پول‌ها ندارند چون یکی از آن دو نگهبانِ ورود و خروجِ مؤسسه است و خودش باید همه را بگردد و بعد اجازه‌ی خروج بدهد؛ حتا آقای مدیر را. درواقع همین دزدی‌های کوچک است که آقای مدیر را گرفتارِ عدد و رقم‌ها می‌کند و البته آن‌قدر ماجرا برایش مهم است که در نهایتِ دقّت همه را زیرِ نظر بگیرد که ببیند سارقِ خرده‌پا کدام بخت‌برگشته‌ای است. نتیجه‌ی کشفِ آقای مدیر نقشه‌ی تازه‌ای است که می‌شود همه‌ی پول‌ها را از این ساختمان بیرون برد. البته بعد از این سرقت آب از آب تکان می‌خورد؛ حسابی هم تکان می‌خورد. می‌گویند دروغ هر چه بزرگ‌تر باشد باورپذیرتر است و این سرقتِ ۱۷۲ میلیون پوندی هم انگار دست‌کمی از آن دروغ ندارد.

داستانِ خودی‌ها بزرگ‌تر از همه‌ی سرقت‌های بانک است که تا حالا دیده‌ایم و طبیعی است که این داستان را نمی‌شود جوری تمام کرد که آبِ رفته به جوی برنگردد و همه‌چی مثلِ روزِ اوّل نشود؛ بنابراین در این رفت‌وآمدهای زمانی است که اطلاعاتِ تازه‌ای نصیب‌مان می‌شود و خیلی چیزهای دیگر می‌فهمیم و آقای مدیر هم دست‌ آخر آن‌قدر خوب بازی می‌کند که برگِ برنده‌اش را روی میز می‌کوبد و تصویری از خودش نشان می‌دهد که انگار می‌خواسته میزانِ طمع و وسوسه‌ی دیگران را بسنجد؛ وگرنه خودش هیچ نیازی به این پول‌ها نداشته و وقتی کامیونِ پُر از جعبه‌های پول را می‌آورد دمِ درِ مؤسسه‌ی لارسن هاوس و زنگ می‌زند که در را به رویش باز کنند، بیش از آن‌که در چهره‌اش نشانی از پاک‌دستی ببینیم؛ می‌شود ذکاوت و رندی و همه‌ی این صفت‌های مشابه را دید؛ مردی که می‌تواند همه را قربانی کند و خودش برنده‌ی بازی باشد. گاهی هم این‌طور است که بازنده در لحظه‌ای که هیچ‌کس خیال نمی‌کند بتواند خودش را جمع‌وجور کند و کاری از پیش ببرد برگِ برنده‌اش را روی میز می‌کوبد و با صدای بلند پایانِ بازی را اعلام می‌کند. به همین صراحت: گاهی بازنده همه‌چی را می‌بَرَد. 

خودی‌ها؛ ساخته‌ی جیمز کِنت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢