شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ناگهان تابستانِ گذشته

 

 


ـــــ بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــــ

فرانسیس های نوآ بامباک شباهتِ عجیبی به داستان‌های نسلِ سوّمِ داستان‌نویس‌های امریکایی دارد؛ به داستان‌های نسلی که صدای تازه‌ای در ادبیّاتِ امریکا بودند و به‌جای آن‌که از راهِ حاضروآماده‌ای که پیشِ پای‌شان بود بروند، دست به کار شدند و نتیجه‌ی کارشان راهِ تازه‌ای بود که پیشِ پای ادبیّات گذاشتند؛ داستان‌نویس‌هایی که نسلِ بعدِ غول‌ها محسوب مى‌شدند، آدم‌هاى دوراندیشى بودند که علاقه‌اى به کلّی‌بافی درباره‌ی داستان نداشتند و همه‌ی حرف‌هاى بزرگی را که درباره‌ی آفرینش و هستى زده می‌شد کنار گذاشتند و به‌جایش سعى کردند داستان‌هایى بنویسند که دنیای خاصّ خودش را دارد و درعین‌حال سعى کردند نشان دهند که هیچ داستان‌نویسى به دنیا بدهکار نیست و لزومى ندارد دنیایى که در داستانش می‌سازد همان دنیاى روزمرّه باشد و روزمرّگی را هم باید به داستان تبدیل کرد تا نتیجه‌ی کار خواندنی باشد و درعوض باید با کنارِ هم نشاندنِ چیزهایى به نام جزئیاتْ یک کُل را بسازند که هرچند شباهت‌هایى به دنیاى واقعى دارد، امّا نسخه‌ی دوم آن نیست. (از ویرجینیا وُلف نقل کرده‌اند که دنیا چیز به‌دردنخورى‌ است و یک نسخه از آن براى همه‌ی عُمر کافى به نظر مى‌رسد) و این جزئیاتْ ظاهراً همان روابطِ معمول و متداولى هستند که گاهی آدم‌ها را به هم نزدیک مى‌کنند و گاهی از هم دور مى‌کنند و می‌برند به جایى که کسی خبر ندارد کجا است. همین است که داستان‌های نسلِ سوّمِ داستان‌نویس‌های امریکایی را سرشار از روابط انسانى‌ کرده و روابطِ انسانی مضمونِ غالبِ داستان‌‌های نیویورکی است؛ چه داستان‌های کاغذی‌ای که معمولاً در نیویورکر منتشر می‌شوند و چه داستان‌هایی که دست‌مایه‌ی ساختِ فیلمی سینمایی می‌شوند.

نکته این است که در فرانسیس های نوآ بامباک هم مثلِ بهترین داستان‌های نیویورکی مرزِ باریکِ داستان و واقعیّتِ زندگی برداشته می‌شود بی‌آن‌که این واقعیّت به چیزی حوصله‌‌سَربَر و بیهوده بدل شود. بابک احمدی سال‌ها پیش در مقاله‌ی هنر و واقعیت در توضیحِ حرف‌های والتر اسکات درباره‌ی داستان به نکته‌ای اساسی اشاره کرد؛ «از کجا معلوم که رویدادهای به‌ظاهر پیش‌پاافتاده‌ی زندگی هر روزه‌ی کسی از نظرِ شخصِ دیگری امرِ مُحتملی نباشد؟ چه‌بسا نکته‌هایی در یک رمان که از نظر یک روشنفکرِ پاریسی یا نیویورکی بدیهی و حتّا پیش‌پاافتاده می‌آیند، برای خوانندگانی که در گستره‌ی فرهنگی دیگری زندگی می‌کنند، به اندازه‌ی رویدادهای یک داستان خیالی‌ ــ علمی برای ما شگفت‌آور باشد.» پس اصلاً عجیب نیست اگر تماشاگری با دیدنِ فرانسیس های نوآ بامباک با خودش فکر کند که این اتّفاق‌های ساده و ای‌بسا پیش‌پاافتاده‌ چگونه این‌قدر دیدنی از آب درآمده‌اند؟ نکته انگار همین شخصیّتی است که نام و هویّتش را به عنوانِ فیلم هم قرض داده؛ فرانسیس های جوان و سرزنده‌ای که گاهی مثلِ همه‌ی آدم‌ها شکست می‌خورد و خوب می‌داند برای پیروز شدن چاره‌ای جز مبارزه و مقاومت ندارد و همه‌ی این‌ها را کسی می‌فهمد که بینِ دوستانش صاحبِ ظاهری جذّاب‌تر است و باهوش‌تر به‌نظر می‌رسد؛ هر چند رفتارش همیشه طوری است که انگار حوصله‌ی انجام کاری را ندارد. همین مبارزه و مقاومتِ روزانه است که فرانسیس ها را از موقعیّتی که گرفتارش شده رها می‌کند و به آستانه‌ی خوش‌بختی می‌رساند و البته چیزی که نباید فراموشش کرد خوش‌بختی‌ است که ـــ به‌قولِ تری ایگلتن ـــ همان چیزی‌ است که هر آدمی برای رسیدن به آن تلاش می‌کند و فرانسیس های جوان و سرزنده و سرشار از انرژی دست‌کم این خوش‌بختی را در دو چیز جست‌وجو می‌کند؛ طرّاحیِ حرکاتِ موزون و داشتنِ خانه‌ای از آنِ خود؛ خانه‌ای که هم سرپناه باشد هم گوشه‌ی خلوتی که دستِ دیگران به آن نرسد و البته دیگران هم در امورِ شخصی‌اش دخالت نکنند؛ شاید مثلِ سوفی که وقتی به خانه‌اش آمده نگوید لطفاً قبل از خوابیدن جوراب‌هایت را دربیاور. خانه‌ی خودش است؛ تخت‌خوابِ خودش و شاید دوست داشته با جوراب بخوابد؛ بی‌اعتنا به دیگران که فکر می‌کنند جوراب را نباید روی تخت‌خواب آورد.

تجربه‌ی زندگی با دیگران چیزهایی را به فرانسیس ها یاد داده که حالا می‌تواند با خیالِ آسوده درباره‌ی آینده‌اش تصمیم بگیرد و تصمیم گرفتن درباره‌ی آینده و فکر کردن به این‌که چه باید کرد ظاهراً همان خطّ باریکی است که فرانسیس ها را از دوستانش جدا می‌کند؛ از آدم‌های که حتّا در لحظه‌ی آخر فکر می‌کنند باید کاری را انجام داد یا نداد. فقط فرانسیس ها است که نقشه می‌کشد و تصمیم می‌گیرد و تلاش ‌می‌کند و انگار رفتارِ دیگران و تماشای آن‌ها است که وامی‌داردش به این کار. وقتی می‌بیند از موضعِ بالاتر با او حرف می‌زنند و برای ادامه‌ی زندگی‌اش نقشه می‌کشند فکر می‌کند کسی بهتر از خودش نمی‌تواند این زندگی را اداره کند. همین است که درست در آستانه‌ی رسیدن به یک شغلْ ترجیح می‌دهد این کار را قبول نکند و طوری وانمود کند که انگار کارهای دیگری هست که خیلی از این کار بهترند. دستِ آخر هم کاری که می‌کند مهم‌تر و بهتر از آن شغلِ کذایی است که تازه دارند با کلّی منّت به فرانسیس پیشنهادش می‌‌کنند. مسئله شاید انتخاب‌های سختی است که فرانسیس پیشِ رویش دارد؛ این‌که مثلِ دیگران زندگی کند و مدام در حالِ از این شاخه به آن شاخه پریدن باشد یا این‌که استقلالش را حفظ کند و راهِ تازه‌ای را برود. انتخاب‌های بهتر. ظاهراً این کاری است که فرانسیس می‌کند تا زندگی‌اش را در مسیرِ تازه‌ای ادامه دهد؛ مسیرِ تازه‌ای که در نهایت آرامش را برایش به ارمغان می‌آورد. مهم نیست که هم‌خانه‌ای ندارد؛ مهم نیست که همه‌ی پولِ اجاره را خودش باید بدهد؛ مهم نیست که دل‌بندِ عزیزترینی ندارد؛ مهم نیست که نزدیک‌ترین دوستش هم دنبالِ زندگیِ خودش رفته و خانواده‌ای تشکیل داده و مهم نیست پدر و مادرش هم کیلومترها دورتر زندگی می‌کنند و کاری از دست‌شان برنمی‌آید و سالی یک دو بار فقط هم‌دیگر را می‌بینند؛ مهم این است که فرانسیس دست‌به‌کار شده؛ آرزویش را عملی کرده و حالا همان آدمی است که دلش می‌خواهد؛ آدمی تازه که هم انگیزه دارد و هم به کاری که انجام می‌دهد علاقه‌مند است. پس اصلاً عجیب نیست که وقتی در خانه‌ی تازه‌اش به صرافتِ نوشتنِ نامش روی صندوقِ پستی‌اش می‌افتد، کاغذی برمی‌دارد و نام و نام خانوادگی‌اش را می‌نویسد ولی کاغذ بزرگ‌تر از آن است که در جااسمی جا بگیرد؛ این است که کاغذ را تا می‌کند و چیزی که همسایه‌ها می‌بینند؛ چیزی که ما می‌بینیم اسمِ تازه‌ی او است: فرانسیس ها.

فرانسیس ها؛ ساخته‌ی نوآ بامباک

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢