شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خانمِ بانی و آقای کلاید

 

شنیدنِ نامِ بانی و کلاید کافی است تا فی داناوی و وارن بیتی را در قامتِ این زوجِ افسانه‌ای به یاد بیاوریم؛ کلایدی با چشم‌هایی نافذ و کت و شلوارِ مرتّبی به تن و کلاهِ شاپویی روی سر و هفت‌تیری در دست؛ و بانی‌ای با دامنِ بلند و کلاهِ بره‌ای روی سر که نیمی از موهای طلایی‌اش را پوشانده و البته کیفی در یک دست و هفت‌تیری در دستِ دیگر. در این چهل‌وشش سالی که از عمرِ فیلمِ آرتور پن می‌گذرد، ظاهراً هیچ زوجِ دیگری جای این دو بازیگر را نگرفته‌اند و اصلاً سراغِ سرگذشت و ماجراهای بانی و کلاید رفتن نوعی خطر کردن بوده است؛ به این دلیلِ ساده بابِ مقایسه همیشه باز است و هیچ تماشاگری را نمی‌شود سراغ گرفت که با دیدنِ زوجِ خلاف‌کاری به اسمِ بانی و کلاید یادِ فی داناوی و وارن بیتی نیفتد؛ یا رمان‌هایی را که براساس این سرگذشتِ حقیقی نوشته شده‌اند به یاد نیاورد؛ مثلاً رمانِ بانی و کلایدی را که برت هرشفلد نوشته و هرچند ظاهراً منبعِ اصلیِ رابرت بنتن و دیوید نیومن در نوشتنِ فیلم‌نامه برای آرتور پن نبوده، امَّا شباهت‌های زیادی به هم دارند و یکی از این شباهت‌ها شیوه‌ی آشناییِ بانی با کلاید است.

در روایتِ آرتور پن براساس فیلم‌نامه‌ی بنتن و نیومنْ کلاید می‌خواهد ماشینی قدیمی را بدزدد و چشمش دنبالِ سوئیچی است که شاید از بختِ خوشش داخلِ ماشین مانده باشد. بانی از پنجره‌ی اتاقش او را می‌بیند و داد می‌زند که «هی پسر! با ماشینِ مامانم چی کار داری؟» کلایدِ ترسیده سرش را بالا می‌برد و بانیِ جذّاب را می‌بیند و درجا می‌فهمد دختری که آن بالا ایستاده نمی‌خواهد با پلیس تماس بگیرد و خبر بدهد که یک دزدِ جوان سر از این خیابان درآورده؛ چون دارد می‌خندد و می‌گوید «وایسا که اومدم». بعد که پایین می‌آید به‌مسخره می‌گوید «خجالت نمی‌کشی که می‌خواستی ماشینِ یه پیرزن رو بدزدی؟» و کلاید هم که این مسخرگی را حس کرده جواب می‌دهد که «می‌خواستم این ماشین رو بخرم.» و دوباره بانی به حرف می‌آید که «چرت و پرت نگو! تو حتّا پولِ شامِ امشبت رو هم نداری؛ چه برسه به این‌که بخوای این ماشین رو بخری.» خیلی مهم نیست که در رمانِ هرشفلد کلاید می‌گوید می‌خواسته ماشینی لنگه‌ی این ماشین بخرد و مهم نیست که بانی به‌جای پولِ شام حرفِ پولِ ناهار را می‌زند؛ مهم این است که نقطه‌ی آشنایی این دو سرقتی است که البته رخ نمی‌دهد و سرقت البته نقطه‌ی پیوند آن‌ها است؛ زوجِ سارق.

امّا در روایتِ تلویزیونیِ بروس برسفورد داستان جورِ دیگری شروع می‌شود؛ با نمایشِ جنازه‌ی بانی و کلایدی که بارانِ گلوله‌ی پلیس‌ها سوراخ‌سوراخ‌شان کرده. جنازه‌شان داخلِ یک ماشین است و پارچه‌ای روی صورت و تن‌شان انداخته‌اند که جسمِ بی‌جان و خونین‌شان حالِ کسی را بد نکند؛ به‌خصوص حالِ بچّه‌مدرسه‌ای‌هایی را که درس و مشق‌شان تمام شده و از مدرسه بیرون زده‌اند و بادقّت زل زده‌اند به این دو جنازه‌ای که در ماشین است. این پایانِ کارِ زوجِ افسانه‌ای است و حالا که عاقبت‌شان را به چشم دیده‌ایم باید به گذشته برویم؛ روایتِ خود کلاید و کودکیِ سخت و مریضی‌های جان‌کاهی که در همه‌ی سال‌های کودکی گریبان‌گیرش بوده و چیزی نمانده بوده که به واسطه‌ی یکی از این مریضی‌ها نفسِ آخر را بکشد و تمام کند ولی انگار مادربزرگِ مهربان و مؤمنش آ‌ن‌قدر بالای سرش ایستاده و دعا کرده که تبِ مرگبارِ کلاید قطع شده و چشم‌هایش را باز کرده و زندگی ادامه پیدا کرده؛ زندگی‌ای که البته بی‌نهایت سخت است و همین باعث شده از سال‌های کودکی به خلاف‌‌کاری‌های خرده‌پا کشیده شود و کم‌کم پایش به خلاف‌های بزرگ‌تر و سرقت‌های عظیم‌تر باز شود. بزرگ شدنِ کلاید بارو و قدم‌های بلندش را به‌سوی خلاف‌کاری می‌بینیم و مثلِ روز روشن است که این پسر خلاف‌کارِ بزرگی خواهد شد؛ به‌خصوص در آن سال‌های سختِ رکودِ اقتصادی که به‌روایتِ هرشفلد در اوّلین سطرهای رمانش «روزگارِ سختی بود. رکودِ عظیمی سرتاسرِ این سرزمین را فراگرفته و محنت بر آن سایه افکنده و زندگی‌های زیادی از هم پاشیده بود. کارخانه‌جات تعطیل شده بود و کسب‌وکار رونقی نداشت. مردم بی‌کار شده و از یافتنِ شغلِ مجدّد ناامید بودند. مزارعِ کوچک به‌وسیله‌ی بانک‌ها تصاحب شده و زارعین مکلّف به ترکِ خاکِ خود شده بودند. کهنه‌سربازانِ جنگ در خیابان‌ها و شهرها به خرده‌فروشی و دوره‌گردی مشغول بودند و در آشپزخانه‌ها سدّ جوع می‌کردند. سیاست‌مدارانِ مرفّه و معتاد با گفتنِ مطالبِ مبتذل پیش‌بینی می‌کردند که به‌زودی اوضاع خوب خواهد شد و عدّه‌ی معدودی به این پیش‌بینی امید داشتند.» [بانی و کلاید؛ ترجمه‌ی محمّد سالور؛ شرکتِ سهامیِ کتاب‌های جیبی؛ ۱۳۴۷]

روایتِ آرتور پن نتیجه‌ی این سال‌های سختِ رکود را نشان می‌دهد که کلاید بارو کسب‌وکاری جز سرقت بلد نیست و البته این کار را به‌خوبی بلد است؛ امّا در روایتِ تلویزیونی بروس برسفورد سال‌های رکود را به چشم می‌بینیم و به‌نظر می‌رسد مردمانِ بخت‌برگشته‌ی آن روزگارِ محنت‌زده چاره‌ای جز پناه بردن به سرقت و دزدیدنِ پول و اموالِ دیگران ندارند. و تازه بعد از نمایش‌ِ همه‌ی فلاکت‌ها و راه‌کارهای خلاف‌کارانه‌ی کلاید و برادرِ بزرگ‌ترش می‌رسیم به بانی پارکر. در مجلسِ عروسیِ او است که کلاید او را می‌بیند و انگار یک دل نه صد دل شیدای این دخترِ موطلایی می‌شود که آرزویی جز بازیگری در هالیوود ندارد و گرفتارِ نفس‌تنگی هم هست و چیزهایی هم به‌عنوانِ شعر می‌نویسد که البته شعر نیستند و صرفاً واکنش‌های عاطفی‌اش به دنیا محسوب می‌شوند؛ دنیایی که شباهتِ زیادی به شوهرِ بی‌وفا و بی‌اعتنایش دارد که او را رها کرده و سراغِ کسب‌وکارِ خودش رفته. از این به بعد است که سروکلّه‌ی کلاید بارو در زندگیِ بانی پارکر باز می‌شود و از این به بعد است که می‌شوند اسطوره‌ی سرقت و خلاف‌کاری.

تماشای بانی و کلایدِبروس برسفورد کار سختی نیست؛ به شرطِ این‌که روایتِ آرتور پن را ندیده باشیم و هر بار که این زوج را کنار هم می‌بینیم یادِ فی داناوی و وارن بیتی آن فیلم نیفتیم که پلیس ۸۷ گلوله به‌سوی‌شان انداخت تا برای همیشه به افسانه بدل شوند؛ افسانه‌ی دو جوان که در سال‌های دور راهی پیدا کرده بودند که حقّ‌شان را بگیرند؛ حقّی که سیاست‌مدارها و پول‌دارها از آن‌ها دریغ کرده بودند.

مینی‌سریالِ بانی و کلاید؛ ساخته‌ی بروس برسفورد

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢