شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در ستایشِ سال‌خوردگی

 

 

«این روستا و این پیرها و این قنات هم‌نفس‌اند؛ چرخه‌ی زندگی‌شان به هم گره خورده است؛ تا پیرهای خور هستند، این چرخه‌ی حیات باقی‌ است. پیرها اگر نباشند چه؟»

این مهم‌ترین سؤالی است که پیروز کلانتری در گفتارِ متنِ فیلم می‌پرسد؛ سؤالی که انگار هم‌زمان از خودش و تماشاگرانش پرسیده و همه‌ی مدّتی که به تماشای فیلم گذشته تماشاگران را به این نتیجه می‌رساند که روستای خور به همین پیرها زنده است؛ پیرهای هشتاد و چند ساله‌ای که با همه‌ی مصائبِ پیری زندگی را به کامِ خود تلخ نمی‌کنند و امید به آینده را از دست نمی‌دهند و برای زنده ماندن و زنده نگه داشتنِ روستا مبارزه می‌کنند و فرقی نمی‌کند که با کدام پیرِ خور آشنا شویم؛ مردِ نود و چند ساله‌ای که سال‌ها است همسرش را از دست داده و حالا در خانه‌اش تک‌وتنها زندگی می‌کند؛ از این‌سوی خانه به آن‌سو می‌رود و بعد از این‌که خاطراتِ سال‌های دور را تعریف کرد زیرِ آواز می‌زند و با دهانِ بی‌دندانش ترانه‌ای عاشقانه می‌خواند که لابد در سال‌های دور می‌خوانده؛ یا زن و شوهرِ هشتاد و چند ساله‌ای که دست‌کم شصت سال از ازدواج‌شان می‌گذرد و هنوز خوش و خندانند؛ شوخی می‌کنند؛ می‌خندند و شیطنت از نگاه و رفتارشان پیدا است؛ یا روحانیِ پیرِ روستا که فقط وقتی در مسجد است جامه‌ی روحانیت به تن می‌کند و باقیِ اوقات یکی مثلِ باقیِ اهالیِ خور است؛ مردی که کشاورزی می‌کند؛ ساختمان می‌سازد؛ سنگ‌ها را جابه‌جا می‌کند و نصیحتِ پدر را فراموش نکرده که نباید به جامه‌ی روحانیت تکیه کند و باید چرخِ زندگی را جورِ دیگری بچرخاند. انگار همه‌چیز مهیّا است برای این‌که ترس از پیری را به دستِ فراموشی بسپاریم و خیال نکنیم پیری نهایتِ خطّ است و پیرها از کار افتاده‌اند.

امّا این همه‌ی چیزی نیست که در روستای خور می‌بینیم. مهم نیست که آبِ لوله‌کشی به این روستا رسیده یا نه؛ مهم این است که از هفتاد و دو قناتی که ظاهراً رو به قبله بوده‌اند چندتایی بیش‌تر نمانده و این چندتا هم کم‌کم‌ خشک شده‌اند؛ راه‌شان به‌مرور گرفته شده و اهالیِ خور اگر سنگ‌ها و گل‌ها را از سرِ راه برندارند آب به زمین‌های کشاورزی نمی‌رسد و خور از این‌که هست خشک‌تر می‌شود و خشکیِ خور خبر از پایانِ کشاورزی می‌دهد و خور بدونِ زمین‌های کشاورزی‌اش جایی برای زندگی نیست. طبیعی‌ است که پیرهای خور بیش‌تر از جوان‌ها به این زمین‌های کشاورزی علاقه دارند و طبیعی است که برای خشک نشدنِ زمین‌ها باید چاره‌ای اندیشید. وقتی بالأخره وزارتِ جهاد نیروی کمکی می‌فرستد که قنات را از سنگ‌ها و گل‌ها خالی کنند؛ خبر از اتّحادیه‌ی پیرهای کاری روی زمین نیست؛ چون همه دست به دستِ هم داده‌اند و چند متر زیرِ زمین مشغولِ کندن و کنار زدنِ سنگ‌ها و گل‌هایی هستند که راهِ آب را می‌بندد. کمکِ جوان‌ترهای خور را هم نباید نادیده گرفت؛ جوان‌ها اگر نبودند کسی پی‌گیرِ این خشکی نمی‌شد و وزارتِ جهاد نیروی کمکی و امدادی نمی‌فرستاد؛ ولی دلِ هیچ‌کس به اندازه‌ی پیرها برای خشک شدنِ قنات نمی‌سوزد و همین است که آستین‌ها را بالا می‌زنند و چند متر زیرِ زمین با چنان شوری کار می‌کنند که انگار همان جوان‌های پنجاه سال پیش‌اند.

در پیرها اگر نباشند قضاوتی در کار نیست؛ چیزی که کلانتری پیشِ روی ما گذشته تماشای موقعیتی است بی‌نهایت انسانی بی آن‌که ذرّه‌ای احساساتِ اضافه واردِ کار شود و لحنِ خونسردِ کارگردان که گفتارِ متن را می‌خواند نشانه‌ی دیگری از همین تماشاگری است؛ ایستادن روبه‌روی پیری و چشم در چشمش دوختن.

«می‌دانستم و مطمئن بودم که جریانِ آب با پی‌گیریِ پیرها و با همراهی و کمکِ جوان‌ترها دوباره باز خواهد شد؛ امّا مهم‌تر از این برایم نوعی هم‌نشینی و سر کردن با این پیرها بود. بعد از آن‌ها چه‌کسی پی‌گیرِ جریانِ آبِ قنات خواهد بود؟ چه‌کسی برای زراعت و باردهیِ زمین‌های خود دل خواهد سوزاند؟ و از همه‌ مهم‌تر چه‌کسی وارثِ این سبکِ زندگی، این روحیه و این نحوه‌ی مواجهه با جهان خواهد بود؟»

جوابی برای این سؤال داریم؟

پیرها اگر نباشند؛ ساخته‌ی پیروز کلانتری

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢